آری چه راست می گفتی که به قول قیصر:
هر روز بی تو روز مباداست... !
بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب ولی باز هم دریغ از لفظ بین المللی!
آری کتاب!
نمایشگاه بیست و یکم هم مثل نمایشگاه پارسال چنگی به دل نمی زد.با این تفاوت که امسال در نمایشگاه بین المللی خودمان عملآ هویت ایرانی مان را هم به عربها فروختیم! درست است که از بخت بلند ما اکثر بازدیدکننده های نمایشگاه کتاب تهران عربند، ولی این دلیل نمی شود که وقتی وارد محوطه می شویم گویی وارد یکی از جزیره های عربی شده ایم!
مکان نمایشگاه هم که دیگر گفتن ندارد!
در مورد قیمتها هم فقط همین را گفته باشم که کتابی را پارسال در همین نمایشگاه ۱۴۰۰۰تومان خریدم امسال همین کتاب ۵۰۰۰۰ تومان شده بود!!!(یعنی مافوق سه برابر )
اگر امکان این را نداریم که عملآ چنین نمایشگاههایی را دایر کنیم همان بهتر که عطایش را به لقایش ببخشیم. وبیش از این خودمان را مضحکهء دیگران نکنیم!
پ.ن:خواننده های عزیز سوء برداشت نکنند که آن ۶ دقیقه را هم از آمار درخشان مطالعه ء ایرانی در جهان دریغ کنند!
ایتیگ لر...
بيله بيلميه هنوزدا اورئيم ده بير ايتيگ وار
گوزوم آختارار هميشه،نه يامان دي بو ايتيگ لر...
اين شعر قسمتي از شعر بي نظير "خان ننه" ء شهريار(محمد حسين بهجت تبريزي) است.
ترجمه اش اين مي شود كه:
خواه ناخواه هنوز هم در دلم گمشده اي هست / چشمانم هميشه به دنبالش مي گردد، عجيب سخت اند اين گمشده ها...
وحال غرض از بيان اين شعر آنكه اين گمشده ها عجيب نفسم را در تُنگِ سينه ام به تنگ آورده اند. عجيب بي شكيبم كرده اند براي پريدن و بال گشودن. براي رهايي...
و واي به حال فاصله ها!
چه انتقام دهشتناكي ازايشان بگيرم هنگامهء رسيدن!
پ.ن۱:چقدر دلم برای شهریار سوخت وقتی این سریال کذایی کمال تبریزی را دیدم که چندان هم با زندگینامهء ایشان همخوانی ندارد!
پ.ن۲:ننوشتنم را پای جنون ناشی از فاصله ها بگذارید.بی خیال!
پرنده فقط یک پرنده بود
بهار آمده است
و من در جستجوی جفت خویش خواهم رفت"
پرنده از لب ایوان پرید،
مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدم ها را نمی شناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده ،آه ، فقط یک پرنده بود...
"فروغ فرخزاد"
پ.ن:این هم برای اینکه به شما نه، به خودم ثابت کنم هنوز هستم!
ننوشتنم را پای دیر آمدنم نگذارید،حس نوشتن نبود! تا حالا حسرت ماهی را برای دریا دیده بودید؟! آنقدر نزدیک به دریا که فاصله اش با آب به اندازهء یک پرش باشد. ولی دریغ از توان آن پرش! این صحنه را ۱۳ بدر تجربه کردم،گرچه خودم هم به نوعی اکثر اوقات مثل آن ماهی می شوم!
دل تنگیهای دم عید
چقدر دلم می خواهد هفت سین عید را در کنار دریاچهء زیباترین سینی که میشناسم، سبلان زیبایم، بچینم.
چقدر دلم می خواهد در این سال، همهء آدمها به بزرگترین سین زندگی شان یعنی به سعادت برسند.
چقدر دلم می خواهد معنای قشنگ حول حالنا الی احسن الحال را با تاروپود جسم و روحم توأمان درک کنم.
آه خدای من! چقدر دلم میخواهد خواستنمان خواستن تو هم باشد!
سحاب رحمتم: بر من ببار و از باران وجودت ترم کن. بگذار بذر شکسته و بیتاب وجودم، از پس این شکست جوانه بزند.
بگذار یکتا جوانهء دلم زیر این بارش روییدن آغاز کند.
ببار
ببار
ببار...
و اما...
در دل من چیزی هست، مثل یک بیشهء نور،
مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت
بروم
تا سر کوه
دورها آوایی ست،که مرا می خواند...
"سهراب سپهری"
پ.ن: احتمالآ یه ۱۵ روزی نباشم.پیرو همون عید زدگی میرم تا باشم! عید همگی مبارک.
المیرا در سرزمین عجایب!
فروشگاهها حسابی شلوغه، خیابونا مملو از ماشینای رنگارنگه. چی میشد شب بخوابیم و صبح پاشیم ببینیم خبری از گرونی دم عید و بی نظمی طردد نیست!
بازار ترقه هم که قربونش برم گرمه گرمه! هر روز با صدای تقی کنار پنجرهء اتاقم که به طرف کوچه ست از خواب می پرم! (آخه مگه چی میشد ملت یه نموره جنبه داشته باشن!)
مخلص کلام مردم دچار اپیدمی سندروم عید شدن!
پ.ن:من یکی که تا با این گوشهام صدای تیک تاک ساعتو نشنوم که بگه داره سال تحویل میشه،باورم نمیشه که عید اومده!
رها بودن هم زیباست...
می آیم وسط کوچه می ایستم...
مي آيم وسط كوچه مي ايستم،همانجايي كه دخترك با دامن گل گلي چين دارش تنها در كنار در خانه منتظر مي ايستاد تا عابري را ببيند و با شيرين زباني سلامش دهد.
همانجا كه پدر دستهاي سرد دختركش را مي فشرد تا در دم جان ندهد!
آنجا كه مادربزرگ در روي سكوي كنار در خانه تسبيح مي زد و منتظر برگشتن من از مدرسه مي ماند.
مي آيم وسط كوچه مي ايستم همانجا كه من و الناز و سميرا لي لي بازي ميكرديم و دنبال هم مي دويديم.
همانجا كه چندين و چند بار در سرازيري پر شيبش مست شيطنتهاي كودكانه به زمين خوردم.
مي آيم وسط كوچه مي ايستم آنجا كه در پيچ گنگش نگاهي بود كه با هيچ اميدي در دنيا گره نمي خورد و ميرفت تا برنگردد!
همانجا كه تابوت مادربزرگ را روي دستها بردند و من فقط نگاه كردم!
مي آيم وسط كوچه اي مي ايستم كه در عين زخم،مرحم است و در عين تاريكي،روشن.
من صدايش را التهاب نفسهايش را تلنگ تلنگ عصايش را در اين كوچه گم كرده ام!
مي آيم وسط كوچه اي مي ايستم كه...

