یلدای حسینی
به تیغم گر زنی دستت نگیرم...
هنوز
دامنه دارد
هنوز هم که هنوز است
درد
دامنه دارد
شروع شاخه ی ادراک
طنین نام نخستین
تکان شاخه ی خاک
و طعم میوه ی ممنوع
که تا تنفس سنگ
ادامه خواهد داشت
و درد
هنوز ادامه دارد...
"قیصر امین پور"
پ.ن: سلام بر حسین بهنگامه ی دردی بزرگ چون زوال آدمیت !
جمعه ام آرزوست!
کسل و غمگین. یجورایی ام منتظر تا زودتر تموم شه.
ولی حالا جمعه ها با داشتن آخرین کلاسم که اکولوژیه،حس نسبتآ خوبی بهش دارم.بخصوص وقتی جمعه ای باشه که من اون هفته برمیگردم خونه.
انسان شناسی باید علم بزرگی باشه خصوصآ در برخورد با آدمایی مثل آقای دکتر امیر مظفری (استاد درس اکولوژی).
سر کلاسش باید انتظار شنیدن هرجور شوخی و مزاح بالای ۱۸ سال رو داشته باشی!
مبحث میکروبی رو چنان با آب و تاب برات تعریف میکنه که انگار یه میکروسکوپ همون لحظه زیر چشماشه.
تا دلت بخواد به عالم و آدم و زمین وآسمون گیر میده.تا دلت بخواد سربه سر بچه ها میذاره!
تا دلت بخواد موجبات خنده ی قاه قاه آقایون و گاهی اوقات هم سرخی لپای خانومارو فراهم میکنه!
از سوابق درخشانش تحصیل در آمریکا و انگلستان و کار در غسالخونه ی بازم آمریکاست!
جالب اینجاست که آقا،روی جفت مرده های زن و مرد کار میکردن!( البته برای امرار معاش که گویا به گفته ی خودشون درامدش بهتر از رستوران بوده)
اونقدر راحت و روون جزوه میگه و بحث میکنه که آدم اصلا تو کلاسش احساس خستگی نمیکنه.
خلاصه جمعه ها کلاس دکتر امیر مظفری به بیدارباش ساعت ۷.۵می ارزه.
و فردا هم جمعه ست...!![]()
ارشد
با اینکه از قبل فکر میکردم که شبش خوابم نمیبره ولی بشدت خوابم برد طوریکه صبح کم مونده بود خواب بمونم! با صدای خروس همسایه ی خوابگاه بیدار شدم . (خروسی که بچه ها واسه سرش قیمت گذاشتن. باز حنجره ش درد نکنه که بیدارم کرد!)
هرجوری که بود سمینار امروزو ارائه دادم.خیلی استرس داشتم ولی انگار رویتی نبود آخه بچه ها گفتن خیلی خوب و مسلط بودی.
خیلی وقت بود دلم میخواست در مورد اتفاق تازه ی زندگیم که قبولی ارشد باشه بنویسم ولی فرصتش گیر نمیومد.بدجوری مدیون کم کاریهای خودم به این وبلاگم.
به هر جون کندنی بود ارشد هم دولتی و هم آزاد قبول شدم.منتهاش اینکه دولتیش اونی نبود که من میخواستم.رشته ی زیست گیاهی بود که من از تمام گرایشات بیولوژی فقط از این یکی بدم میومد حالا چطور شده بود قبول شده بودم از عجائب عالمه! آزادم میکروبیولوژی لاهیجان قبول شدم.بماند که انتخاب بین این دو تا یجورایی مثل انتخاب همسر سخت بود!
بالاخره به کمک مشورت دوستان و آشنایان هلاک شدم تا از پل صراتش رد شم و از سری میکروبای دانشگاه آزاد لاهیجان بشم.![]()
الان حدودآ دو ماه واندی هست که خوابگاهی شدم(البته باز هم بماند که چه هفت خانی رو رد کردم تا امور دانشجویی بهم خوابگاه بده!)
بازه ی زمانی بین سرعین و لاهیجان بدون احتساب ایستای الکی اتوبوس و خراب شدنشون حدودآ ۶ساعت میشه که بنظر خودم یکم خسته کنندست.
زندگیم شده ساک ساکی!
چهارشنبه بعد از ظهر میام خوابگاه ساک ساک میکنم،بعد جمعه بعد از ظهر میرم خونه مثل سنجد (شخصیت عروسکی دوست داشتنیم)جیغ میزنم : برمیگردََََََََََََََََََََََََََََََََََممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم!![]()
![]()
خلاصه که فعلآدارم یه پروسه ی میگ میگ ویییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییژی رو طی میکنم!
قسمت بد جریانم رسوندن علیا حضرت نامزد خان، به ترمیناله. اونقدر آهنگای غمگین و رفتنی و سوختنی گلچین میکنه و پشت سرهم برات میذاره که به ترمینال نرسیده دق کنی!![]()
![]()
دوران لیسانس که بودم دلم میخواست یه جایی قبول میشدم که بتونم خوابگاه داشته باشم و یجورایی نیمه مستقل بشم مثلا،ولی خب نشدم.حالا که خوابگاهی شدم میبینم اونقدرام که فکر میکردم راحت نیست.
دانشگام بدک نیست همش دنبال سرچ مقاله های جدید و ترجمه ی اونا هستم .
نگرانیهای تازه ای پیدا کردم که خیلی فکرمو بخودشون مشغول میکنن اونقدر که گاهی اوقات فکر میکنم مخم باد کرده!
ولی خب یجورایی دارم خودمو به این وضعیت جدید آداپته میکنم.
از همه سختتر اینه که هنوز سیستم کامپیوتری خوابگاه را نیفتاده،ساعت استفاده از سایت هم محدوده و من بیچاره همش بین کافی نت و خوابگاه اسیرم.گاهی وقتام اینقدر مشغول میشم که یادم میره ساعت از ۷ گذشته و خوابگاه درو میبنده .اونوقت من میمونم و انگشتم روی زنگ در خوابگاه که ای آقای نگهبان! سر جدت درو وا کن!
بعضی از مسئولین دانشگاه خیلی بد با آدم برخورد میکنن (بد داریم تا بد!!!) حرفم که میزنی میگن شما ارشدین میخوایم آبدیدتون کنیم!
چمیدونم حتمآ اینم یجور آبدیدگی جدیده.
به همه ی علاقمندان با تلاش خودشون این دورانو تجویز میکنم.![]()
تا بعد...
حقیقت ناگفته!
پشت حرم حضرت زينب در قبرستان بي بي زينب کنجی هست كه هر ايراني نه،بلكه هر مسلمان پژوهشگري را به خود جلب ميكند.
پرسان پرسان به قبر دكتر علي شريعتي ميرسيم.
در بدو ورود يك تابلوي كوچك هست كه با فلشي قبر يكي از بزرگترين نويسنده هاي ديني قرن معاصر رانشانمان ميدهد.
گوشه اي در قبرستان بي بي زينب كه گويي سكوتش،غربتش و كوچكي بزرگش(!) همه نشان از روح بزرگ صاحبش دارد.
روي كاشي هاي سفيد مقبره هركس چيزي نوشته ولي اكثرآ سخنان خود استاد هست كه با رنگهاي مختلف نشان از گونه گوني انسانهايي دارد كه به دنبال ايشان آمده اند تا ببينند حقيقتي را كه دكتر ميگفت با گوش سپردن به ناگفته های یک انسان بدان نائل میتوان شد.
آمده اند تا گوش فرا دهند…
اینجا پر از ناگفته های بزرگ مردی است تنها،که آرام و صبور خوابیده .
دکتر شریعتی دین خود را اداء کرد ....
دنبال ناگفته های خودم هستم و کوچکی و لنگی پاهایم در کنار قلوه سنگهای جامعه!
دوست دارم خودم را اصلاح کنم همانطوری که تو گفتی . چرا که اگر بخواهم بجای دیگری قضاوت کنم
باید بتوانم با پاهای او راه بروم.
سکوت...
نگاه...
و
بغض:آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک بریزد،زندگی به رنج کشیدنش می ارزد...
.
.
...

پ.ن:براي ديدن بقيه ي عكسها روي ادامه ي مطلب كليك كنيد.
ادامه مطلب
بهتی زیبا مثل جمیل گفتن زینب به عاشورا...
به چیزی شبیه رویا می مانست چیزی شبیه خواب اما یک خواب زیبا. آنقدر که هنوز هم که هنوز هست نتوانستم زیبایی اش را توصیف کنم.
ولی واقعیت داشت! سفر سوریه را می گویم .
از گلستان ابراهیم کنار قصر نمرود در اورفای ترکیه گرفته تا حرم زینب (س) در سوریه.
از حرم سه ساله ی حسین گرفته تا راس الحسین .
نمیدانم کجا و کی بود که شنیدم پیامبر نام حسین را معنی عربی اسم یحیی گذاشته. پیغمبری که شهید شد.
در مسجد اموی (بنای بزرگی که پر از نقش و نگارها و معماری های زیبا بود ) گوشه ای بنام راس الحسین شیعیان را به خود می خواند. درست در چندمتری محل دفن سر یحیای پیامبر.
از یحیای پیامبر گرفته تا حسین...
سر یحیی در کنار سر حسین...
آنوقت است که وقتی نگاه میکنی بنای باشکوهی مثل مسجد اموی جز یک معماری زیبا به چشمت نمی آید ولی تمام فکر و ذهنت واقعه ی عاشورا را مجسم میکند.
صد مترپایینتر از مسجد اموی حرم حضرت رقیه است.حرم کوچکش دیوانه ات میکند.
درب حرم ساعت 4.5 صبح باز میشود وکسانیکه می خواهند نماز صبح را در حرم بخوانند باید منتظر بمانند.یک دفعه در باز میشود و سیل عاشقان سرازیر میشوند.
برایش عروسک نذر میکنند و می آورند برایش گوشواره می آورند ولی همگی عاشق اینند که کنیز وغلام حلقه به گوشش باشند.
خانه های اطراف حرم بافت کهنه و خرابی دارد چندان که وقتی نگاه میکنی از خود می پرسی خدایا حالا که این خانه ها این گونه اند چهارده قرن پیش اینجا چگونه بوده؟!
خرابه های شام که میگفتند اینجا بود؟!
باز عاشورا برایت زنده میشود.
آهان ! فهمیدم وقتی رقیه بی تابی میکند سر حسین را از جایگاهش در مسجد اموی برای دخترش می آورند.
خدای من! زینب ، رقیه و سر شهدای کربلا از جمله سر ابوالفضل (ع) در قبرستان باب الصغیر همه به یکباره عشق حسین را فریاد میزنند .
این که ...
نه ! بخدا نمی توانم این همه شکوه را بیان کنم.
کلمه ندارم!
با خود می گویم همه ی سختی های مرز( چه آن علافی 16 ساعته اش و چه نگاه منت گذار ارزیاب ترکیه ) می ارزد به لحظه ای سکوت و تفکر در ایوان حرم زینب (س)
تازه با خود می گویم :
خدایا من کجا و اینجا کجا...!
پ.ن:این بهترین هدیه ی عشقم بود. زیباترین و آرامش بخشترین لحظات عمرم را در سوریه سپری کردم کنار نام حسین...
ابر و رود...
اول دریا آرام بود
و شب ها راه نمی رفت
تا تو هوای شهر به سرت زد
حالا هزار سال است
دریا،
گیج
هی می رود
هی بر می گردد
الیاس علوی_ من گرگ خیالبافی هستم_ نشر آهنگی دیگر
.
.
.
.
آهسته
آهسته
نگاهت میکنم از دور
نمی خواهم نگاهم با نگاهت تلاقی کند
نمیدانم چرا!
شاید همیشه از سنگهایی که پیش پای رهگذر چیده می شوند تا نرود میترسیدم
شاید از اشکی که می غلتید به روی گونه های آشنایی که نگاهم دارد میترسیدم!
و من نمی خواستم آن سنگ یا آن اشک باشم!!!
دوست داشتم ابری باشم بر فراز رودی که تو باشی
تو بروی و من نگاهت کنم
من ببارم تا سیرابت کنم...
از زیر نگاهت میگریختم تا مگر نبینیم
دست خودم نبود !
لامروت بد پیله ای ست!
عجیب قلب آدمی را می فشارد...
عجیب بغض میشود پشت سیبک گلویت و یک به یک تارهای صوتی حنجره ات را درو میکند
عجیب دلش میخواهد ببردت در تنهایی و یادگارهایت را در دست بگیرد و بی صدا گریه کند
وابستگی را میگویم...
نه ! شاید هم دل بستگی را...
عجیب مثل فیلم جلوی چشمانت رژه می رود و تقلاهای مرا برای رسیدن به آخرش نادیده میگیرد،
دائم فلش بک میزند به خاطرات گذشته مان...
به خنده هامان...
اشک هامان...
گله هایمان از زمانه...
چند تا دلخوشی باقیمانده مان که برایمان عالمی بود
دوام نیاوردم و باریدم چو ابر!
با اینکه میدانستم رفتنت عین رسیدن است
با اینکه میدانستم اگر بروی در راه مانده های زیادی از وجودت سیراب میشوند
با اینکه میدانستم اگر بروی و دور شوی آن سوتر کودکی پاهای برهنه ی تبدارش را در امواج روحت فرو می برد تا مگر آرام شود.
با اینکه خنده های آن کودک را ازحالا میدیدم اما می باریدم تا مگر خود نیز آرام شوم با اشکهایی که برای نبودنت میغلتید بی اختیار من.
آرام و جاری برو ...
من هم میروم...
نمیدانم کجا و کی نقطه ی تلاقی نگاه من باشد با تو
اما تا آن روز در حالیکه می روم منتظر میمانم ...
بدرود رود پرجود...
...
...
... .
پست مرتبط:
مقارنه!

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
وانسان با نخستین درد...
در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمیکرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم...*
امروز 24 ساله ام!
شاید هیچکدوم از سالگرد تولدام مثل اینی نبود که امسال تجربش کردم چرا که امسال تولدم تقارن زیبایی با زادروز تولد تو و از همه مهمتر حضور زیبات داشت.
27 شهریورماه زادروز 28سالگیت
و
28 شهریورماه زادروز 24 سالگیم:
عجیب دنبال هم اومدند تا شاید نوعی باور همه بشه جریان همون افسانه ی قدیمی رو که میگه: برای هر ستاره ای ستاره ای بدنیا می یاد.
ممنونم که بدنیا اومدی تا دوباره بدنیا بیام!
ممنونم که بدنیا اومدی تا باورم بدی ستاره ام!
ممنونم که بدنیا اومدی تا توی سیاهی ها پرنورتر بدرخشم.
*شاملو (آیدا در آینه)
پست مرتبط :تولد
خدای آخر!
به جای خنده ،
خنجر می نویسند
وهر جا مصلحت باشد گروهی:
ابوذر را ،
ابوزر می نویسند!
همیشه چیز دیگر می نویسند
زغال خویش را ،
زر می نویسند
برای اینکه خود آخر نمانند:
خدا را
-نیز-
آخر می نویسند!
نمیدونم چرا با شروع ماه مبارک رمضان بیشتر این شعر زیبا از کتاب "عشق کبریت نیست که بی خطرش را بسازند" اثر ابوالقاسم حسینجانی (این شاعر عاشورایی) رو با خودم زمزمه میکنم.
نمیدونم شاید بخاطر اینه که خیلیا تو این ماه یادشون می افته که خدایی ام هست. خدای آخر!
دعوای همیشگی علم و ثروت!
محل کارم نشسته بودم یکی از بچه های کلاس ریاضی اومد،چون یکم زود اومده بود بیرون منتظرمعلمش موند.
منم از در نیمه باز کانون نیگاش میکردم.گویا با راننده ی وانت حمل نوشابه نسبتی داشت که اومد پیشش وایساد کلی باهاش خوش و بش کرد.بعد از کلی شوخی دیدم راننده ی وانت زد تو سرشو یه نیم نیگاهی به من انداخت و به پسر بچه گفت :
اومدی درس بخونی؟! آره؟ خاک توی سرت! واسه چی خودتو اینقدر اذیت می کنی؟ الان تحصیل کرده هاش دارن با ما کار میکنن. باور نمیکنی بیا با هم بریم 10 تاشو نشونت بدم!
پسربچه سکوت میکنه و یه نیگاهی به سرتاپای راننده میکنه انگار که بخواد تیپشو ببینه! و بعد یه لبخند میزنه به روی راننده و میاد داخل.
و من موندم که در جواب حرف مستدل و مستند نوشابه اییه به پسربچه چی بگم ؟!
بگم: سواد و تحصیلات صرفآ به خاطر کار نیست گرچه اون هم میتونه جزو یکی از اهدافش باشه.
بگم: شخصیت اجتماعی وروابط عمومی درست و اصولا مردم داری مبتنی بر اخلاق میتونه از سواد منتج بشه.
بگم: فکر و اندیشه ی نو و خلاقانه بخاطر داشتن ذخیره ی اطلاعاتی قوی در فرد بوجود میاد.
بگم: تربیت نسلی باهوش و استعداد یکی دیگه از نتایج سواده.
خواستم بگم ولی دیدم هرچی بگم این بچه محصل تجدیدی که مثل مابقی مردم عقلش به چشمشه اینارو نمیبینه! اون کاری رو میخواد که توش پول باشه.
لابد پیش خودش میگه تا وقتی آدم پول نداشته باشه شخصیت و اخلاق وروابط عمومی به دردش نمیخوره که چه بسا خیلی از اینهام با پول حاصل میشن! حق داره یجورایی ،شاید شبا موقع خواب قورولندای وجدانشو نشنوه ولی قاروقور شکمشو که میشنوه!
خواستم بگم ولی یادم اومد چندروز پیشو که یکی از همکارا تو نمایندگی استان از نتایج ارشد پرسید و در همون حال کسی رو نشونم داد که با فوق لیسانس شیمی و با 6روز کار در هفته فقط 20 تومن بیشتر از ما میگیره!
یادم اومد بازم همون دوستمو که از ترس اینکه کسی صداشو نشنوه واین کارم از دست نده چجوری زیر گوشم پچ پچ میکرد!
یادم اومد که تا اعلام نتایج فوق لیسانس چیزی نمونده.
یادم اومد که تنم مثل بید میلرزه از بدو بدوهای قبل و بعد گرفتن مدرک!
یادم اومد...
و من موندم که در جواب نوشابه اییه به پسر بچه چی بگم؟!
...
چنین گفت زرتشت:

_تو را از مگسان زهر آگین بستوه میبینم و میبینم زخم های خون آلود را بر صد جای تن ات. اما غرورت از خشم گرفتن نیز پروا دارد.
آنان با بی گناهی تمام از تو خون می طلبند. روانهای بی خون شان تشنه ی خون است. از این رو با بی گناهی تمام نیش میزنند.
اما توای ژرف ، رنج ات از زخم های خرد نیز بس ژرف است و هنوز بهبود نیافته.
مغرورتر از آنی که به کشتن این ریزه خواران دست یازی. اما بپای که سرنوشتت بر تافتن همه ی بیدادهای زهرآگین شان نشود!
_هر فضیلت به دیگر فضیلت ها رشک می برد و رشک چیزی ست هولناک. چه بسا فضیلت ها نیز از رشک نابود شوند.
آن را که آتش رشک فرا گیرد.سرانجام کژدم وار نیش زهر آگین را به سوی خود می گرداند.
_و چون دوستی با تو بدی کند. با او بگو:
(( آنچه با من کرده ای بر تو بخشودم.اما آنچه با خود کرده ای را چگونه توانم بخشود؟! ))
این چند بند از کتاب پرمحتوای چنین گفت زرتشت نوشته ی فرید ریش نیچه است که بنظرم خیلی جالب و بجا آمد.خصوصآ عاشق این بند آخرش شدم!
این روزها مشغول خواندن این کتابم که خیلی از جاها شگفت زده ام میکند ، گرچه باید خیلی زودتر از اینها می خواندمش.
البته مواردی هم می شود که نه تنها با ایشان موافق نیستم بلکه شدیدآ خشمم را هم بر می انگیزند!مخصوصآ جایی که پیر زن به زرتشت می گوید: به سراغ زنان میروی؟ تازیانه را فراموش نکن!
پ.ن:بدون تعصب در کل خواندن این کتاب را به دوستان پیشنهاد می کنم.(البته به دوستانی که مثل من چندی ست قید مطالعه ی برون درسی را زده اند!)
پشت سر خراب روبرو سراب...!
روبروت سراب
پشت سر خراب
ساکت و صبوری دل من
مثل بوفِ کوری دل من...
این داستان واقعی ست!
-سلام آقا
-سلام
-ببخشین واسه آگهی استخدامتون خدمت رسیدم.
-خواهش میکنم،بفرمائین.مدرک تحصیلیتون چیه؟
-لیسانس هستم.
-متاسفم ،نمیشه استخدام بشین!
-چرا آخه؟! به مدرک بالاتری نیاز هست؟
-نه،از قضا مدرک شما یکم زیادی بالاست!
-چطور؟!
-چون مدرک رئیس این اداره دیپلمه، نمیشه که کارمندش لیسانس باشه! میشه؟!
-نه! شما حق دارین.حتمآ حق دارین!
یه منبع موثق که نخواست اسمش فاش بشه این تراژدی رو که یه چند وقت پیش براش اتفاق افتاده بود واسم تعریف کرد. گفتم اینجا پیش خودم مثلآ واگویه کنم که اگه احیانآ روزی روزگاری خواستم برم دنبال کار همون دفعه ی اول مجنون نشم بزنم به کوه و صحرا!
این چند وقته مدرک و مدرک گرایی ام مد شده ، بعضیا دیگه مدرک دانشگاههای خودمونو حتی واسه کپی هم قبول ندارن و میرن سراغ جعل مدارک دانشگاههای بزرگ اون ور آبی.ولی هنوزم که هنوزه به حول و قوه ی پارتی جماعت ( که من موندم چرا اسمشون اینه) بعضیا که خیلی خاطرشون عزیزه و نازپرورده ان یه آب باریکه ای ساختن به قول خودشون برای خودشون!
دم این پارتی جماعت گرم!
پ.ن:بماند که اگه من واقعآ جای این آدم بودم میزدم...!
...
عهد و وفا بی اثر شد
ناله عاشق، ناز معشوق،
هر دو دروغ و بی ثمر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد،
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد
دیده تر کن!
زارع از غم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پر می ناب،
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر کن،
از مساوات صرف نظر کن
ساقی گلچهره بده آب آتشین،
پرده دلکش بزن ای یار دلنشین
ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین
کز غم تو ، سینه من،
پر شرر شد ، پر شرر شد .
" ملک الشعرای بهار "
چرا؟!
دارم به این فکر میکنم که چرا ظاهر بعضی از آدمها با باطنشون اینقدر متفاوته.اظهار محبتشون با کینه و نفرتی که از چشماشون میخونی نمیخونه!
دلم میگیره وقتی می بینم دوستی عمیق یه دوست سر بهونه های الکی به نفرتی تبدیل میشه که تا حالا برام نا آشنا بوده از جناب دوست!
عجیبه برام که به چشم برهم زدنی کن فیکون میشن آدمها.دوستیاشون ،محبتاشون و حتی اعتقاداتشون.
نمی فهممشون.انگار که به قول فالگیر جماعت جادوشون کرده باشن یا شایدم از اول همین جوری بودن فقط زیر یه نقاب بازم الکی خودشونو جا کرده بودن.(گرچه پذیرش این یکی برام سخت تره)
وبلاگشونو که میخونی،باهاشون که هم کلام میشی کلی حالی به حالی میشی از فکرها و اندیشه های روشنشون ولی کمی که میگذره به یه مجهول که تو زندگی شون برمیخورن پاک خودشونو می بازن و کم میارن و هرچی کاسه کوزه ست سر اطرافیانشون می شکنن.فرافکنی می کنن و اشتباهات خودشونو به اسم کس دیگه ای می نویسن.اون وقته که دیگه نمی شناسمشون . دلم می خواد برم تو لاک خودم تا نبینمشون .تا زوال انسانیتو تو وجودشون حس نکنم. تا یاد اردای چی چی شناسانشون نیفتم که یه عمر این جور آدمها رو باهاشون میشناختم.
خسته میشم از این همه نقاب ،از این همه دروغ،از این همه فریب.
پیش خودم میگم چرا به اینجا رسید؟ چی شد؟ آیا ارزششو داشت؟ و کلی سوالای دیگه که برای به زبون آوردن یا نیاوردنشون با خودم کلنجار میرم.
اگه اندیشه های کسی هرچقدرم بد باشه ولی به کسی ضرری نرسونه بازم میشه تحملش کرد.امان از روزی که یه صورتک مثلا روشنفکر مثل بربرها با چاقوی تفکیک بیفته تو جون آدمها وهرکس رو که افکارش باهاش نمیخونه زخمی کنه!
زخمی که بهم میزنه از زخم دشمن عمیقتره.
تمام تلاشمو میکنم که قضاوت عجولانه ای درموردشون نکنم.چرا که چه زیبا گفته که: خدایا کمک کن وقتی بخواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم با پاهای او راه بروم.
هر روزنی برام امید میشه که بهشون نزدیک شم تا بگم به اصلت برگرد ولی امان از روزی که روزن ها رو هم بسته باشه!
شگفت زده ام...
خسته ام...
دلگیرم...

