تبليغاتX
زیر گنبد کبود

 

 

آری چه راست می گفتی که به قول قیصر:

                                                     هر روز بی تو روز مباداست... !

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:26 توسط المیرا فرخی

بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب ولی باز هم دریغ از لفظ بین المللی!

حالا هی بگویند سرانهء مطالعهء ایرانی ۶ دقیقه در روز است! با این اوصاف دل و دماغی هم برای مطالعه می ماند؟! گیرم که دل و دماغی هم باشد با این قیمتهای سرسام آور کدام آدم تتمیع شده از نیاز فیزیولوژیکی هست که سراغ کتاب برود؟

آری کتاب!

 

نمایشگاه بیست و یکم هم مثل نمایشگاه پارسال چنگی به دل نمی زد.با این تفاوت که امسال در نمایشگاه بین المللی خودمان عملآ هویت ایرانی مان را هم به عربها فروختیم! درست است که از بخت بلند ما اکثر بازدیدکننده های نمایشگاه کتاب تهران عربند، ولی این دلیل نمی شود که وقتی وارد محوطه می شویم گویی وارد یکی از جزیره های عربی شده ایم!

مکان نمایشگاه هم که دیگر  گفتن ندارد!

در مورد قیمتها هم فقط همین را گفته باشم که کتابی را پارسال در همین نمایشگاه ۱۴۰۰۰تومان خریدم امسال همین کتاب ۵۰۰۰۰ تومان شده بود!!!(یعنی مافوق سه برابر )

اگر امکان این را نداریم که عملآ چنین نمایشگاههایی را دایر کنیم همان بهتر که عطایش را به لقایش ببخشیم. وبیش از این خودمان را مضحکهء دیگران نکنیم!

 

پ.ن:خواننده های عزیز سوء برداشت نکنند که آن ۶ دقیقه را هم از آمار درخشان مطالعه ء ایرانی در جهان دریغ کنند!

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:32 توسط المیرا فرخی |

ایتیگ لر...

بيله بيلميه هنوزدا اورئيم ده بير ايتيگ وار

گوزوم آختارار هميشه،نه يامان دي بو ايتيگ لر...

 

اين شعر قسمتي از شعر بي نظير "خان ننه" ء  شهريار(محمد حسين بهجت تبريزي)  است.

ترجمه اش اين مي شود كه:

خواه ناخواه هنوز هم  در دلم گمشده اي هست / چشمانم هميشه به دنبالش مي گردد، عجيب سخت اند اين گمشده ها...

 

وحال غرض از بيان اين شعر آنكه اين گمشده ها عجيب نفسم را در تُنگِ سينه ام به تنگ آورده اند. عجيب بي شكيبم كرده اند براي پريدن و بال گشودن. براي رهايي...

 

و واي به حال فاصله ها!

 

چه انتقام دهشتناكي ازايشان بگيرم هنگامهء رسيدن!

 

 

پ.ن۱:چقدر دلم برای شهریار سوخت وقتی این سریال کذایی کمال تبریزی را دیدم که چندان هم با زندگینامهء ایشان همخوانی ندارد!

 

پ.ن۲:ننوشتنم را پای جنون ناشی از فاصله ها بگذارید.بی خیال!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:24 توسط المیرا فرخی |

پرنده فقط یک پرنده بود

پرنده گفت:" چه بویی،چه آفتابی،آه

بهار آمده است

و من در جستجوی جفت خویش خواهم رفت"

پرنده از لب ایوان پرید،

مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند 

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

پرنده روی هوا

 و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده ،آه ، فقط یک پرنده بود...

                                                          "فروغ فرخزاد"

پ.ن:این هم برای اینکه به شما نه، به خودم ثابت کنم هنوز هستم!

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:50 توسط المیرا فرخی |

در بلندای شهر هنوز هم گاهی برف میبارد این را چند روز پیش حین کوهنوردی دریافتیم. زمین خود را مجاب کرده که بهار آمده باید بشکند تا جوانه ای بیرون بزند، ولی ما آدمها هنوز هم نمیدانیم به راستی با بهار چه کنیم! با پوستین ضخیم ترسمان چه کنیم!

                        غلبهء بهار بر زمستان (نوروز گلي)                          

ننوشتنم را پای دیر آمدنم نگذارید،حس نوشتن نبود! تا حالا حسرت ماهی را برای دریا دیده بودید؟! آنقدر نزدیک به دریا که فاصله اش با آب به اندازهء یک پرش باشد. ولی دریغ از توان آن پرش! این صحنه را ۱۳ بدر تجربه کردم،گرچه خودم هم به نوعی اکثر اوقات مثل آن ماهی می شوم!

                       حسرت ماهي به دريا                                    

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:4 توسط المیرا فرخی |

دل تنگیهای دم عید

چقدر دلم می خواهد هفت سین عید را در کنار دریاچهء زیباترین سینی که میشناسم، سبلان زیبایم، بچینم.

 

چقدر دلم می خواهد در این سال، همهء آدمها به بزرگترین سین زندگی شان یعنی به سعادت برسند.

 

چقدر دلم می خواهد معنای قشنگ حول حالنا الی احسن الحال را با تاروپود جسم و روحم توأمان درک کنم.

 

آه خدای من! چقدر دلم میخواهد خواستنمان خواستن تو هم باشد!

 

سحاب رحمتم: بر من ببار و از باران وجودت ترم کن. بگذار بذر شکسته و بیتاب وجودم، از پس این شکست جوانه بزند.

بگذار یکتا جوانهء دلم زیر این بارش روییدن آغاز کند.

 

ببار

    

       ببار

 

               ببار...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 21:1 توسط المیرا فرخی |

و اما...

 

در دل من چیزی هست، مثل یک بیشهء نور،

 

مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم، که دلم می خواهد

 

بدوم تا ته دشت

                       بروم

                               تا سر کوه

 

                                دورها آوایی ست،که مرا می خواند...

 

                                                                               "سهراب سپهری"

 

پ.ن: احتمالآ یه ۱۵ روزی نباشم.پیرو همون عید زدگی میرم تا باشم! عید همگی مبارک.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 20:51 توسط المیرا فرخی |

المیرا در سرزمین عجایب!

از حالا نگران فیش تلفنمم که قراره مخمو داغ کنه! واااااااااااااای! فکرشو بکن چی میشد این مخابرات محض عیدی هم که شده تعرفهء  sms رو کم کنه؟!

فروشگاهها حسابی شلوغه، خیابونا مملو از ماشینای رنگارنگه. چی میشد شب بخوابیم و صبح پاشیم ببینیم خبری از گرونی دم عید و بی نظمی طردد نیست!

بازار ترقه هم که قربونش برم گرمه گرمه! هر روز با صدای تقی کنار پنجرهء اتاقم که به طرف کوچه ست از خواب می پرم! (آخه مگه چی میشد ملت یه نموره جنبه داشته باشن!)

مخلص کلام مردم دچار اپیدمی سندروم عید شدن!

 

پ.ن:من یکی که تا با این گوشهام صدای تیک تاک ساعتو نشنوم که بگه داره سال تحویل میشه،باورم نمیشه که عید اومده!

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 13:49 توسط المیرا فرخی |

گم شدنهای گاه و بی گاه

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                                  رها بودن هم زیباست... 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 11:15 توسط المیرا فرخی |

می آیم وسط کوچه می ایستم...

مي آيم وسط كوچه مي ايستم،همانجايي كه دخترك با دامن گل گلي چين دارش تنها در كنار در خانه منتظر مي ايستاد تا عابري را ببيند و با شيرين زباني  سلامش دهد.

 

همانجا كه پدر دستهاي سرد دختركش را مي فشرد تا در دم جان ندهد!

 

آنجا كه مادربزرگ در روي سكوي كنار در خانه تسبيح مي زد و منتظر برگشتن من از مدرسه مي ماند.

 

 مي آيم وسط كوچه مي ايستم همانجا كه من و الناز و سميرا لي لي بازي ميكرديم و دنبال هم مي دويديم.

 

همانجا كه چندين و چند بار در سرازيري پر شيبش مست شيطنتهاي كودكانه به زمين خوردم.

 

مي آيم وسط كوچه مي ايستم آنجا كه در پيچ گنگش نگاهي بود كه با هيچ اميدي در دنيا گره نمي خورد و ميرفت تا برنگردد!

 

همانجا كه تابوت مادربزرگ  را روي دستها بردند و من فقط نگاه كردم!

 

مي آيم وسط كوچه اي مي ايستم كه  در عين زخم،مرحم است و در عين تاريكي،روشن.

 من صدايش را التهاب نفسهايش را تلنگ تلنگ عصايش را در اين كوچه گم كرده ام!

 

مي آيم وسط كوچه اي مي ايستم كه...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 18:54 توسط المیرا فرخی |