سرعین در دست انداز پیشرفت!
سرعین در دست انداز پیشرفت!
اینو مینویسم تا هم به خودم و هم به دوستایی که بدجوری نگران عقب موندگی شهرشون هستن بگم:بابا بی خیال!سرعینم داره پیشرفت میکنه،کافیه فقط یه کم چشم و گوشمونو باز کنیم و امیدوار باشیم!
اندر فواید پیشرفتشم میتونم مثالهای زیادی بزنم:
- مثلآ یه دفعه که داشتم از ماشین پیاده میشدم صدای یه دختر بچه منو به خودم آورد.یه دختربچه سرعینی تو جمع دوستاش با یونیفرمای صورتی رنگ که نشون میداد دارن از مدرسه برمیگردن.حالا جالبه بدونین این دختربچه وسط چهارراه همینکه منو دید،بلندبلند داد کشید:"تیپتو بخورم دختر" !!!
اولش هاج و واج موندم بعدش فقط سعی کردم دوتا پا که داشتم هیچ،دوتای دیگه هم قرض کنم و تا جا داره قدماموبلندبردارم تا کسی عربده های این دخترونشنوه و مثلآبه تیپم برنخوره(گرچه خیلی ام ساده بود)حالابماندکه نمیدونم چه شکلی تیپ میخورن! اینو شاید از پسرای متلک پرونی که تو هر شهری پیدا میشن بپرسیم بهتر باشه!
خب پس جا داره که امیدوار باشیم.نه؟!
بله،دختربچه های امروزی سرعین دیگه خجالتی و سر پایین نیستن.باید بهشون امیدار بود،ولی فقط اونقدر امیدوار بود که از اون ور پشت بوم با کله نخورن زمین!
- باید به سرعین امیدوار بود،چون تعداد برج و باروها و هتلهاش داره سر به فلک میذاره در حالیکه خبری از محیط زیست و درخت وزیبایی تو شهر نیست(هستا ولی انقدر کمه که اصلآ به چشم نمیاد)
به قول دکتر مقدم(استاد زیست انگل) : یه شهر بیشتر ازاینکه به یه شهردار با مدرک مهندسی عمران نیاز داشته باشه،به یه شهرداری احتیاج داره که بیشتر زیست شناسی یا محیط زیست سرش بشه.اینو به خاطر رشته خودم نمیگم،اگه یه خورده وقت بذاریم وتو شهرقدم بزنیم،حال و روز شهربهتردستمون میاد.(چه میدونم اون میگه )
- تازشم از همه مهمتر،کساییکه تا دیروز تو راه دبیرستان دخترونه به هوای یه کیس مناسب مترولوژی میخوندن(اصطلاح بچه های زیسته،سادش اینکه واسه یه موردمناسب رژه میرفتن)،امروز ادعاشون شده که از درد مردم سر درمیارن وه چه شود!!!
آدمایی که مثلآمدرک فلان رشته رو دارن ولی دریغ از یه جو شعور و معرفت! جالبتر اینکه همه سوابق خودشونو به کسای دیگه نسبت میدن و کلآ شسته رفته نشستن رو سجاده!
- این وسط چیزیکه انتظارشو داشتم ولی با این حال خیلی ناراحتم کرد،این بود که شنیدم آمار طلاق روز به روز داره تو این شهر افزایش پیدا میکنه!
خیلی درده ها!اسفناکه! همونطور که گفتم انتظارشو داشتم،وقتی یه دختر ۱۰ ساله فوقش ۱۵ ساله رو به عقد یه پسر ۳۰ - ۳۵ ساله درمیارن، معلومه دیگه آخرش چی میشه! تازه اگه خدا دوستم نداشت و خانواده من هم جزو همون دسته از خانواده ها بود معلوم نبود که حالا من.......................!!!
حالا با این اوصاف،آره بابا سرعینم داره پیشرفت میکنه ولی از نوع پسرفتش! فقط امیدوارم این دست انداز باعث نشه که همه با کله بریم تو دره!!!
درسته اینایی که نوشتم بیشتر به طعنه و کنایه شبیهه،ولی همشون یه بغضه که نشسته ته ته دلم.
دیگه واقعآ نمیدونم باید به چی امیدوار باشم! ولی هنوز امیدوارم..............!!!
دختر رز
وجه تسمیه این وبلاگ با یه غزل از حافظ :
((دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد
آمداز پرده به مجلس عرقش پاک کنید تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد
مژدگانی بده ای دل که درمطرب عشق راه مستانه زد و چاره مخموری کرد
نه بهفت آب که رنگش بصد آتش نرود آنچه با خرقهء زاهد می انگوری کرد
غنچهء گلبن وصلم ز نسیمش بشکفت مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوری کرد
حافظ افتادگی از دست مده ز آنکه حسود
عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد))
در تفسیر این غزل:
رز یعنی،کسیکه می میفروشه،و توبه دختر رز یعنی،دختریکه از وقتی چشماشو باز میکنه در می و می پرستی بزرگ میشه ولی اونقدر شعور پیدا میکنه که از می انگور توبه کنه. او در عین حال که از می توبه میکنه و دوری می طلبه،عاشق می میشه!!! ولی این بار نه می انگور بلکه شرابیکه از شارع معشوق نشإت میگیره .
و دختر رز برای من همون دخترییکه عاشقه،عاشق خودش،عاشق وجود خودش،اونقدر عاشق،که بشه عاشق خدای خودش!
"در وجود هر کس خدای پنهانی نهفته است،تا زمانیکه خدای وجودت را نشناسی،خدای عالم امکان را نخواهی شناخت"
و فریاد عشق هجای تا بینهایت این صفحه است با نام دختر رز!!!
آب نطلبیده مراد است!
آ ب نطلبیده مراد است!
همه چیزاز یک روز شروع شد،یک روز تابستانی معمولی.خبرآمد هیئت کوهنوردی بانوان برای اولین بار در سرعین عضوگیری می کند.
شاید شنیدن این خبر در شهر یا شهرهای دیگر چندان مهم نباشد،ولی در اینجا:
- شهریکه دخترانش شاید برای آب خوردن هم از خود اختیاری ندارند،شنیدن این خبر می تواند مثل شلیک توپ تکان دهنده باشد!
- شهریکه به خاطر منابع طبیعی اش ازلحاظ اقتصادی غنی است ولی از لحاظ فرهنگی هنوز در گیرودار سنتها دست وپا میزند تا شاید راهی برای ارضاء نسل جدیدش داشته باشد!
خلاصه فهمیدم که غیراز من وخواهرم ۳نفر دیگر هم شرکت کردند.یک اکیپ ۵نفره همراه با ۳ راهنمای مرد.آنچه که برای اعضاء اکیپ هم تعجب آور بود،این بود که بلافاصله بعد از دوسه روز عازم میشود.گروهیکه اعضایش هیچ تمرینی برای کوهنوردی نداشتند،ولی خوب حتمآ پیش خود میگفتند:دریاچه روی قله عالم دیگری دارد! سبلان است و شگفتیهایش،پس عشق است!
دیگردست شستن از این زندگی ماشینی ورسیدن به قله آرزویی بود که در دل می پروراندیم.
واما این پنج نفر شاید تک تکشان به نوعی خسته بودند ازاین همه تکرار،شاید دوست داشتند که زندگیشان بوی تازگی ونو شدن بدهد.شاید که نه...! در نگاههایشان میخوانی که در جستجوی چیزی آمده اند.
درجستجوی مراد،ویا شاید فرار از نامرادیها.....!!!
در گیرودار زندگی آنجا که روزمرگی دست وپایت را میبندد تا به جای زندگی،زندگانی کنی...گویی طبیعت ناجی قل وزنجیرهایت میشود ودر این میان کوه جاییکه فقط تو هستی و خدای خودت،جاییکه ماسه ها،سنگها حتی تخته سنگهای غول پیکر نیز با زبان بی زبانی ثنای حق میگویند،صفای دیگری دارد.
آنجا که میرسی و آن ابهت را میبینی،ناخودآگاه به این فکر میکنی که چقدر حقیری.با خود میگویی:(اوه ببین چقدر بزرگه...!)
و تو انگار که طی طریق میکنی تا آنقدر بروی و بروی...............برسی به آن بالابالاها... تازه معلوم نیست آنچه که در کوله پشتی ات داری به دردت خواهد خورد یا سنگینیش تمام طول راه آزارت خواعد داد.قدم که در راه میگذاری اغاز یک باور است. باور اینکه میتوانی،باور اینکه زنجیر پاره کرده ای ،ولی این بار زنجیر سنتهای درهم گره خورده ایکه چون تورا دختر میداندحتی عشق و لذت اینگونه ستایش خدای را نیز بر تو حرام میداند.آری حرام.....!!!
وتو گویی حج آغاز کرده باشی باید از مسجدالحرام سنتهای کورکورانه بگذری. باید آنجا از شوق پرواز کنی.بگذار بگویندوبروند.تو خود سنگی برداروپرتاپ کن به سوی تمام ان سنتهاییکه سنگ شده اند وروح زیبایی نیز در آنها جامد شده.آری بشکن این سنگها را بگذرر از خودت...
ازخودیکه در تارعنکبوت زندگی ماشینی مجالی حتی برای فکر کردن به خود را ندارد،از خودیکه گویی سالهاست خود را فراموش کرده از خودیکه پینه بسته،یخ زده ،منجمد شده.اگر خواستی از چنین خودی بگذری برس به خودت!!!!!!
به خودشناسی برس تا بدانی خدا با توست.با خود میگویی من چقدر در برار این کوه کوچکم،چقدر تنها...!
ولی وقتی مینوردیش،وقتی زیر پایت میگذاریش زیر همان پاهای کوچکت،ندایی در درونت میگوید که" تو کوچکی اما جهانی در تو نهفته است" وتازه آنجاست که میبنی خدا با توست واین چقدر زیباست.تمام تقدس کوه در این خلاصه میشود که:فقط خودتی وخدای خودت. در اینکه خدا چقدر به تو نزدیک است و تو چقدر از ذات و گوهر وجودیت دور شده ای.قداستیکه تمام وجودت را فرا میگیرد،ابهتیکه به توی کوچک حقیر بزرگی میبخشد.اوج که میگیری نفس کم میاوری.دوست داری بنشینی،دوست داری به آن بالا بالاها که رسیدی،دریاچه را که دیدی از خداییکه در آنجا خیلی نزدیکتر احساسش میکنی،آرزوهایی را که در دل تلمبار کرده ای را بخواهی.آخر راهنماهایمان گفته اند:کسیکه اولین بار دریاچه را ببیند،هرچه بخواهد...!!!
به این امید نه ولی شاید برای لمس آن احساس نزدیکی،تمام سختیها را به جان میخری.به قله که میرسی،دریاچه را که میبینی بغض قلویت را میفشارد. سوره ی(اذا جاء نصرالله والفتح) را میخوانی با آب دریاچه بازی میکنی.خوب حالا وقتش است!تو این احساس نزدیکی را بیشتر از پیش لمس میکنی با اعماق وجودت.روی یک تخته سنگ مینشینی،آبی دریاچه آنقدر آبی است که اصلآ تا به حال چنین رنگ زیبایی به عمرت ندیده ای.آسمان هم گویی با دریاچه همخوانی دارد.هنوز شاید عضلات پاهایت درد میکند،هنوز شاید خستگی از تنت به در نرفته،هنوز آرزوهایت را به یاد داری.به آن آبی بیکران دریاچه زل میزنی از وجدوخوشحالی در خود نمیگنجی.فقط نگاه میکنی فقط نگاه...
گویی سالهاست که از این خود دور بوده ای. وحالا نمیخواهی رهایش کنی.ژاله(یکی از بچه ها) ازپشت باخنده فریاد میکشد:"اوه،المیرا چقدر نیت داشتی"با صدایش به خود می آیم و همه مرا نگاه میکنند وشاید هم زیر لب تبسم !ولی من فقط نگاه میکنم گویی خواستن هرچیزی در آنجا به آن حس نزدیکی خدشه وارد کند.گویی میترسی نکند رهایت کند.اما نه او تورا سفت چسبیده!چه کسی؟!همان که سالهاست فراموشش کرده ای!خودت،خدای خودت...
چقدر خوشحالی که با توست وبه تو حسی بخشیده که اگر بهترینهای دنیا را هم داشتی در مقابل این حس زانو میزدند!حس هدایت شدن،حس بااو بودن،حس قشنگ خود بودن.آری پس چه زیبا گفته اند:
آب نطلبیده مراد است!
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد..........
اومدم چون ازسررسیدهای رنگارنگ و دفترخاطراتاییکه کارم باهاشون شده فقط سیاه کردن و بعد گوشه ای قایم کردن خسته شده بودم.
اومدم با اینکه تن خاکیم یه جایی گیر کرده و داره تقلا میکنه،روحمو لااقل این روح زخمیمو آزاد کنم.
این جا که هستم جعبه جادو نیست که همینجوری الکی الکی گره هام وا بشه و همینجوری ام مشکلاتم حل بشه،گرچه جعبه جادو هم بود به درد نمیخورد چون با ماستمالی کردن مشکلی حل نمیشه!
اینجا سفیدسفیده همون گستره ی تنهایی یه آدم که میتونه توش جولان بده،میتونه درددل کنه،تا شاید از لابه لاش قوتی پیدا کنه برای باز کردن گره های کور زندگیش.خب آره مگه چیه؟!میشه ها!راه داره، بدعته دیگه،اینم یه جورشه!
مثل یه ققنوسی که از وسط آتیش درمیاد.
خب پس میشینم تا ققنوسه ازتوی آتیش دربیاد!
البته درددلای من همشم آتیشی نیست بعضی جاهاش امکان قندیل بستن هم وجود داره!(هشدار!)
فقط مهم اینه که اونقدر صداقت و راستی توش موج بزنه که صدای موجاشو بشنوم!
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد....
پس بسم الله....
میخوام اول اول حرفام قسم باشه،یا همون قولاییکه باید به خودم بدم.
قول میدم: اگه ازغم وغصه وحتی اگه از مرگ هم نوشتم،همش در تماس با زندگی باشه.
قول میدم: یادم نره که زنده ام وباید زندگی کنم!
قول میدم: به خودم بقبولونم تنها چیزیکه لازم دارم اینه که به زن سرکش درونم اجازه بدم بیرون بپره و دویدن آغاز کنه!
قول میدم: تا جاییکه میتونم زندگیرو تو لحظه ی اکنون زندگی کنم!
من درجستجوی تکه هایی ازخودم هستم که گم کردم،تکه هاییکه بدون اونها احساس کردن لحظه های زندگی برام سخته!
قول میدم: تا از کوچکترین نشونه هم نگذرم.(از کوچکترین نشونه ایکه منو به این تکه ها میرسونه)
یکی به اسم "جوزف کمبل"میگه: مکان مقدس جاییست که آدمی خود را بارها و بارها در آن پیدا میکند. قول میدم: جوزف جون!اینجا،این قاب واین مکان اونقدر برام مقدس باشه که بتونم خودمو توش پیدا کنم!
آخر آخرشم اینکه بابا،خلایق،ایهاالناس:
ما برای وصل کردن آمدیم....

