تبليغاتX
زیر گنبد کبود

وقت طلا نیست ای انسان،تو گرانبهاترینی!

با اونکه زندگی ادامه داره،خوبه از یادم نره که مرگی هم در راهه! و بهتره که ندونم کی سر میرسه!

این باعث میشه گوش به زنگ باشم،بهم یادآوری میکنه تا وقتیکه فرصت دارم زندگی کنم،می خوام برای اولین بارم که شده به مرگ تو راستای زندگی نگاه کنم(چرا هر وقت به مرگ فکر میکنیم یا ازش حرف میزنیم، منتظریم یکی بیاد و محکم بزنه پشتمون که این فکرا چیه؟!)

فکر کردن به مرگ نه بخاطر ناامیدی از زندگی، به نظر من ذهنیت مرگ برای رسیدن به عینیت زندگی لازمه.....

کسی باید به من بگه که می میرم،تا شاید هر روز رو تا نهایتش زندگی کنم.و چه کسی بهتر از خود خود  خودم!

همون خودیکه ناامید نیست،خوش خیالم نیست،نه نه اصلآ هم زیادی ادعاش نمیشه! فقط حرف حسابش اینه که:

آدم حسابی :چرا سرتو مثل کبک کردی تو برفو انگار نه انگار که داری ثانیه های زندگیتو با دستای خودت خفه میکنی،همون ثانیه هاییکه می تونستی توشون هر آن زندگی کنی و زندگی ببخشی!

و من با تلنگرش از کابوس کشتن ثانیه هام بیدار میشم،ارزش وقتو دونستن به این معنی نیست که اونقدر دودستی بچسبمش که خودمو توش گم کنم و خوابم ببره و وقتی چشمامو باز کنم،ببینم که نه تنها وقت از دستم در رفته بلکه هیچ نصیبی هم از این همه تقلا و تلاش نبرده باشم.

حالا دیگه میخوام پا به پای ثانیه های زندگیم تیک تاک کنم .حالا دیگه زمان من قیمتیه،گرچه میدونم فروشی نیست!فرصتهام میتونه به کس دیگه ای تعلق داشته باشه به شرط اینکه من بخوام. و اون کس هر کسیکه باشه باید اونقدر ارزش داشته باشه که در ازای گرفتن ثانیه هام درس زندگی بهم بده(مفتی که نمیشه ثانیه گرفت!)

 

من میخوام به زمان در دسترسم اتیکت قیمت بچسونم،گرچه می دونم باید هر لحظه و هر آن به خودم بگم:

                                         وقت طلا نیست ای انسان،تو گرانبهاترینی!!!

                                                                                      تو...........!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 13:54 توسط المیرا فرخی |

کاش چون پاییز بودم....

 

کاش چون پاییز بودم...کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد 

وه...چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پرشور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند...شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

 در شرار آتش دردی نهانی  

نغمهء من...

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم:

چهرهء تلخ زمستان جوانی!

پشت سر:

آشوب تابستان عشقی ناگهانی!

سینه ام:

 منزلگه اندوه و درد و بدگمانی!

کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم.

                                                               "فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 14:48 توسط المیرا فرخی |

من یک عذرخواهی به خودم بدهکارم به خاطر....!!!

من یک عذرخواهی به خودم بدهکارم به خاطر....!!!

  • من یک عذرخواهی به خودم بدهکارم به خاطر اینکه بعضی وقتا اونی نبودم که باید باشم.
  • من یک عذرخواهی به خودم بدهکارم به خاطر اینکه بعضی وقتا نه تنها نذاشتم که دختر سرکش درونم بیرون بپره و آزادی رو تجربه کنه بلکه خودم با دستای خودم تو سینه حبسش کردم(یه جورایی شدم زندانبان خودم)
  • من یک عذرخواهی به خودم بدهکارم به خاطر اینکه گاهی اوقات به خاطر حرفای اطرافیان و دوروبریام زندگی رو واسه خودم جهنم کردم،مثل همون شبای چهارشنبه سوری که آتیش روشن میکردیم ولی این دفعه فرقی که داشت این بود که به جای خنده و شادی،گریه و زاری بود و به جای اینکه از روی آتیشه بپرم و آرزوی سلامتی کنم،تو آتیش نشستم و آرزوی مرگ کردم!
  • من یک عذرخواهی به خودم بدهکارم به خاطر اینکه بعضی وقتا اونجاییکه باید زود تصمیم  میگرفتم،نگرفتم و اون چیزیروکه شاید حقم بود و باید به دستش می آوردم از دست دادم!
  • من یک عذرخواهی به خودم بدهکارم به خاطر اینکه بعضی وقتا این جمله آندره ژید که میگه"ای کاش عظمت در نگاه تو باشد و نه در آن چیزیکه بدان می نگری"رو فراموش کردم و اسیر قل و زنجیرهای این دنیا شدم!
  • من یک عذرخواهی به خودم بدهکارم به خاطر اینکه بعضی وقتا خودمو دست کم گرفتم و نشستم تا دیگرون برام تصمیم بگیرن،دیگرونی که شاید فکر میکردم خوب و بد منو بهتر از خودم می دونن!
  • من یک عذرخواهی به خودم بدهکارم به خاطر اینکه بعضی وقتا بی اون که قصد اصلیم ریا باشه و یا خودم خواسته باشم،ریا کردم و از خلوص نیت این روح مقدسی که از روح خدا بهش دمیده شده،کم کردم.
  • من یک عذرخواهی به خودم بدهکارم به خاطر اینکه یه جاهایی از زندگیم که باید راست و محکم روی پاهام می ایستادمو نه میگفتم،وا رفتم و شل بازی در آوردم و گذاشتم تا این حس رودربایستی مسخره بر من چیره بشه و...!
  • من یک عذرخواهی به خودم بدهکارم به خاطر اینکه گاهی وقتا که فاصله ی بین دیوارهای زندگیم کم و کمتر میشد و من بین دیوارها رنج می کشیدم،امیدو فراموش کردم ونشستم تا مرگ به سراغم بیاد بی اون که امیدوار باشم هنوز میشه سوراخی تو دیوار پیدا کرد و با ناخن اونقدر خراشیدش تا راه نجات پیدا بشه!
  • من یک عذرخواهی به خودم بدهکارم به خاطر اینکه بعضی وقتا بی خودی از کوره دررفتم و روزهای زندگیمو مثل شباش تیره و تار کردم!
  • من یک عذرخواهی به خودم بدهکارم به خاطر اینکه بعضی وقتا به جای اینکه حرف آدمایی رو که بهشون اعتماد دارمو بپذیرم و تصمیم بگیرم،لجبازی کردم و گفتم مرغ یه پا داره که یه پا داره!
  • من یک عذرخواهی به خودم بدهکارم به خاطر بعضی از احساسات گنگ و مجهولم که برای شناختنشون به آب و آتیش زدم و آخر سرم نفهمیدم چرا...؟!
  • من یک عذرخواهی به خودم بدهکارم به خاطر اینکه خیلی از جاها که نباید میترسیدم و سینه سپر کنم ،ترسیدم و دست و دلم لرزید و حتی عشق و علاقم رو هم پشت این ترس پنهون کردم!
  • من یک عذرخواهی به خودم بدهکارم به خاطر اینکه اونجاییکه حس قشنگ عشق اومد سراغم،خودمو براش گرفتم و گفتم من و عشق،عمرآ...!بیخبر از اینکه شاید مدتها پیش بود که ...!

خودمونیم بابا،این که شد  n تا (یا به قول مهران مدیری صد کرورتا)عذرخواهی.

 ولی خیلی خوبه اینکه بتونم خودمو ببخشم و از نو از نو تازه شدنهامو جشن بگیرم.

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 17:10 توسط المیرا فرخی |

مرگ انسانیت!

منصور را هر آینه بر دار میزنند!!

                              از همان روزیکه دست حضرت قابیل

                                گشت آلوده به خون حضرت هابیل

  از همان روزیکه فرزندان آدم                          صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید                    " آدمیت مرد"

گر چه آدم زنده بود   از همان روزیکه یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزیکه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند.  " آدمیت مرده بود"

همه ی دنیا هی پر از آدم شده                 و این آسیاب گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم می گذشت                   "ای دریغا آدمیت برنگشت"

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است             سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی ست

                       صحبت از آزادگی،پاکی،مروت ابلهی ست.

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست         قرن موسی چمبه هاست.

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان بر جان انسان می کنند.

من که از پژمردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیمار از فغان یک قناری در قفس از غم یک مرد،در زنجیر حتی قاتل یک برادر اشک در چشمان و بغضم در گلوست وندرین ایام ، زهرم در پیاله زهر ماتم در سبوست.

مرگ او را از کجا باور کنم؟!

صحبت از پژمردن یک برگ نیست.

وای جنگل را بیابان می کنند!

صحبت از پژمردن یک برگ نیست.

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست.....

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست....

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ،صحبت از مرگ عشق

                          "گفتگو از مرگ انسانیت است"!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 23:30 توسط المیرا فرخی |

ایمان زن نابینا!

ایمان زن نابینا!

آنجالی همراه عده ای از دوستانش زیر سقفی ازستارگان چشمک زن نشسته بود و با آنان درباره ی عشق خداوند و رحمتهای بیکرانش گفت و گو میکرد.او میگفت:«درهمه‌‌‌ ی وقایع اراده خدا را مشاهده کنید،هنگام رنج و شکست همانند لحظات لذت و پیروزی به نور بخشش و مهر او درود فرستید،آنگاه رنج دیگر شما را نمی گزد و پیروزی شما را متکبر نخواهد ساخت.»در همین هنگام زنی از آنجا می گذشت که اندوهی عمیق بر قلب او سنگینی میکرد.وی سخنان آنجالی را شنید و به او گفت:«گفتن این حرفها برای تو آسان است.زخم رنج،تنها برای عده ای همچون من که هر روز رنج میبرند آشناست.تو از خدا و نور رحمت حرف میزنی،ولی افسوس دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم تیره و تار است،دنیایی که درآن پلیدی رشد میکند و راستی دردهای جهنمی را تحمل میکند».

آنجالی به زن که کودکی در آغوش داشت نگریست و به او گفت:«همین حالا کودکت را به زمین انداز.او را بینداز»!

زن که متحیر شده بود گفت:«تو چه مرد عجیبی هستی!چطور میتوانم کودکم را به زمین بیندازم؟         او میمیرد».

آنجالی پرسید:«آیا در ازای هزار سکه این کار را خواهی کرد؟»

زن پاسخ داد:«حتی اگر به اندازه ی ستاره های آسمان به من سکه طلا بدهی حاضر نیستم این کار را بکنم».

آنجالی پرسید:«آیا مطمئن هستی که اگر فرمانروایی سرزمینی را هم به تو بدهند،حاضر نیستی کودکت را به زمین اندازی؟».

زن گفت:« مثل روز روشن است که او را به هیچ قیمتی نخواهم انداخت،کودکم برای من از هر ثروتی در دنیا ارزشمندتر است.» و سپس کودکش را به سینه فشرد.

آنگاه آنجالی گفت:«مادر! آیا تصور میکنی که تو فرزندت را بیش از خداوند که به بندگانش عشق می ورزد دوست داری؟زن منظور او را دریافت و این آگاهی چون اشراق تازه ای در درون او بود،پرسید:«اگر خداوند واقعآ به ما عشق می ورزد،پس این همه رنج و اندوه ما در دنیا برای چیست؟».

آنجالی گفت:«رنج و اندوه در برنامه ی الهی،جای خود را داراست.وقتی که کودک تو بیمار میشود،او را مجبور میکنی که داروهای تلخ بخورد و توجهی به فریادها و اشکهایش نمیکنی.روح ما نیز بیمار است، خداوند چون مادری مهربان(حتی بالاتر)،داروهای تلخ رنج و درد را بر ما نازل می کند،از رنج فرار نکن، سعی نکن از آن بگریزی بلکه با روحیه ای درست آن را بپذیر.رنج آیینه ی قلبت را صیقل می دهد و تو هنگامی که در آن بنگری چهره ی زیبای خداوند را مشاهده خواهی کرد.آنگاه خواهی دانست که در   همه این حوادث،لطف و رحمت نهفته است.از خداوند تقاضا نکن که رنجهایت را برطرف کند،بلکه از«او» درخواست کن تو را بنده حقیقی «خویش»سازد.

کسی پرسید:«بگو آیا در زندگی به کسی برخورده ای که این راه را که تو چنین زیبا از آن سخن   میگویی،پیموده باشد؟»

آنجالی چند لحظه مکث کرد سپس گفت:«سالها پیش از دهکده ای می گذشتم.داخل کلبه ای مخروبه رفتم.زنی پیر و نابینا را دیدم که آنجا روی زمین نشسته بود.او زنی کاملآ بی چیز بود که در میان فقر کامل زندگی میکرد.با دیدن وضع رقتبار و تنهاییش گفتم:«مادر،باید خیلی احساس تنهایی کنی.»او با صدایی که هنوز در گوشم صدا میکند گفت:«به هیچ وجه.همسایه ها مرا دوست دارند و هر آنچه را لازم است،برایم انجام میدهند».

با تعجب پرسیدم:اما مادر،وقتی که طوفان می وزد و باران از سقف این کلبه چکه می کند چطور به تنهایی زندگی میکنی؟».

او گفت:«من احساس تنهایی نمی کنم قلب من در آفتاب و باران بطور یکسان خوشحال است، خواسته های من نیز خیلی کم هستند».

در کلام او چیزی بود که به من گفت این زن پیر نابینا دارای راز پنهان شادمانیست.کنار پایش نشستم و به صورت نورانی و بی گناهش خیره شدم.پرسشهایی متوالی از او پرسیدم،که شاید راهی به سوی رازش بیابم.سرانجام گفت:«من احساس تنهایی نمیکنم،چراکه معشوق همیشه در کنار من است.در تاریکی و روشنایی وقتی همه در خواب هستند«او»را صدا میزنم و «او» بیصدا می آید.با:او»حرف میزنم.«او» با من حرف میزند. با داشتن«او» به چیزی نیاز ندارم.

همچنان که به سخنان گهربارش گوش میدادم خم شدم تا پاهایش را ببوسم.چشمانم پر از اشک شده بود.صدایم از شدت احساساتم میلرزید.میدانستم درآنجا فردی زندگی میکند که خداوند برای او تنها واقعیت زندگی است.

زن نابینا یکی از عاشقان خداوند بود.او در حضور معشوق یعنی خداوند حرکت میکرد و زنده بود و میگفت، «خداوند هیچگاه مرا تنها نمیگذارد،هیچوقت از من چشم نمیپوشد.مثل کودکی که به مادرش تکیه میکند به «او» توکل میکنم».

بدین ترتیب در حالیکه از ترس،شهوت،خشم،و همه ی احساسات خودپرستانه آزاد بود،چیزی از دردها و اندوه زندگی احساس نمیکرد وی منزلگاه خود را در«او» یافته بود.

این مطالبو از کتاب(برای آن به سوی تو می آیم...)نوشته ی "داداجی.پی.واسوانی" نوشتم، به همه  اوناییکه گاهی اوقات مثل خودم ناامید میشن،میگه خدایی ام  هست.

                           *خداوندا مرا موهبت آن عطا کن

                              که همیشه گرفتار تو باشم.*

من از آن روز که در بند توام  

      آزادم..........                                     

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 15:15 توسط المیرا فرخی |