اگه یه روزم از عمرم مونده باشه...!
گاهی وقتا تو کشاکش زندگیم،اونجا که بعضی وقتا آرزوی می کنم کاش 24 ساعت زندگیم،24 ساعت و اندی بود یه سری حرفای کلیشه ای اما پرمحتوا و امیدوارکننده تو ذهنم رژه می رن و این تلنگر که به هوش باش. یه حرفایی مثل:
· اگه یه روزم از عمرم مونده باشه باید ویولون یاد بگیرم،آخه یکی از بهترین آلتای موسیقیه که من خیلی دوستش دارم وهروقت صداشو میشنوم،انگار به جای تارهای ویولون این تاروپود منه که داره نواخته میشه.چنان آرامشی بهم دست میده که تا اعماق وجودم رسوخ میکنه! (خب مگه چیه؟! بذار بگن دختره مطربه،اصلآ بذار بگن و برن.) آخ اما ویولووووون!!!
· اگه یه روزم از عمرم مونده باشه باید سوارکاری یاد بگیرم،اصلآ شایدم یه اسب خریدم (حالا اگه زیادی گرونم بود،خب اجاره میکنم!) ولی اسب!!! ((پیش خودمون بمونه! یه بار که با بچه های دانشگاه رفته بودیم جنگل فندقلو،یه آقاهه که بومی اون منطقه بود انگاری علاقه وافر مارو به اسب تو چشمامون خونده باشه یه قاطرو جای اسب قالبمون کرد! اونم به بچه های زیست شناسی که باید فرق بین قاطرو اسب از چند کیلومتری تشخیص بدن!(جلوی قاضی و ملق بازی!!!) چه کنیم عشق سواری اسب بود که چشمامونو گرفته بود و عمری کنج دلمون جاخوش کرده بود خواستیم یه جورایی مثلآ ارضاش کرده باشیم!))
· اگه یه روزم از عمرم مونده باشه باید تموم اون حرفایی رو که تو دلم تلمبار شده به صاحباشون برسونم! کدوم حرفا؟! همون حرفاییکه خیلی وقته به بهونه خجالت،رودربایستی،شاید یه نموره غرور و یه دوجین حقارت و...و...و... ،مهر"باشه تا بعد"روشون خورده!!!
· اگه یه روزم از عمرم مونده باشه باید یه بار دیگه قله ی سبلانو فتح کنم. ولی اینبار عاشقانه تر ازدفعهء پیش. واین دفعه هم مراد من مراد تمام نامرادیهاست و اونقدر سفت میچسبمش که راهو گم نکنم!
· اگه یه روزم از عمرم مونده باشه میخوام با توکل به خدا به تمام دوست داشته هام برسم، دوست داشته هایی که از تلاقی عقل و احساس تؤامان باشه.
· اگه یه روزم از عمرم مونده باشه باید برم دنبال همون المیرایی که میخوام همون باشم،حتی به قیمت از دست دادن همین المیرا!!! ریسک بزرگیه میدونم ولی باید برم، باید این مسیرو طی کنم.اگه نرم،روزی صدهزار بار خودمو ملامت میکنم که چرا نرفتم(این یه مسیربی بازگشته،یا با المیرای کامل یا.......!)
· اگه یه روزم از عمرم مونده باشه باید برم مدینه،آخه من ندیده عاشقش شدم! عاشق بقیع و حرم حضرت رسول.همونجا که اوج غربت بشریته و در عین حال اوج قربتش. باید برم واز نزدیک تموم قداست اماکن مقدس رو با دلم عجین کنم تا راستی راستی یه مومن واقعی بشم.
· اگه یه روزم از عمرم مونده باشه باید به کمال برسم (البته که نمیشه یه شبه به کمال رسید،ولی گاماس گاماس!) باید به خودم ثابت کنم که عاشقم و باید زندگی کنم تا اونجاییکه این لباس تن دربیارم و با فراغ بال پرواز کنم.ولی به قول یه دوست نازنین "تا بهشت رو تو این دنیا بدست نیارم نباید بمیرم" ولی ایکاش بدونیم که بهشت خودمونیم!
همه ی اینارو گفتم تا شاید یه جورایی خودمو امیدوار کرده باشم یا چمیدونم خودمو قول زده باشم!ولی حالا که فکر می کنم میبینم برای انجامشون لازم نیست حتمآ 24 ساعت و اندی وقت داشته باشم(یعنی همون فرض محال) بلکه فقط باید اراده کنم و شاید یه جورایی 24 عیار باشم!
و یه حدیث پرمعنی از امام علی(ع) رو ملکه ذهنم بکنم و اونم این که:
"طوری زندگی کن که گویا فقط همین امروز را زنده ای..."
اگه همهء آدما با این تصور از خواب بیدار بشن که انگار فقط همین امروزو زنده هستند،چی میشه؟!!!
نه اینکه به خاطر ترس از مرگ یه گوشه ای بشینن و فریاد وامصیبتا سربدن که الانه قراره بمیرن،بلکه با لحظه لحظه های اون روزشون عشق کنن و تازه اون وقته که معنای واقعی زندگی کردن میفهمن.
راسیتش میخوام این حدیث بنویسم روی یه کاغذ و همیشه همرام داشته باشم،تا هیچ وقت یادم نره که طوری زندگی کنم که انگار فقط همین امروزو زنده ام!
پس پیش به سوی کمال............. .
بهاااااااااااااااااااار!
با اینکه زمستون خیلی خیلی دوست داشتنیه،ولی واقعآ آخر این جادهء زمستونی یه بهاره که زمین و
آدماش باهاش دوباره متولّد بشن ؟!!!
اشرف مخلوقات!
بشر امروز زندگی پارازیتیسم دارد!!!
پارازیتیسم شاخه ای از سمبیوزیس(هم زیستی بین دو گونه)است که موجود انگلی از موجود میزبان تغذیه میکنه ومیزبان از این رابطه رنج و ضرر میبینه.زندگی انگل کاملآ وابسته به حضور میزبانه.یعنی اگه میزبان نباشه،انگل عمرآ بتونه زندگی تروفوزوئیت (زندگی فعال)داشته باشه!
بشر امروز یه رابطه پارازیتیسم با طبیعت اطراف خودش داره! مثل زالو افتاده به جونشو،هی میمکه و هی میمکه!
صد رحمت به انگل!!! انگل های امروزی ماده ژنتیکیشونو دستکاری کردن که اونقدر از میزبانشون تغذیه کنن که لااقل باعث مرگش نشن،تا عاقبت خودشونم از بین نرن.
ولی بشر امروزی با اینکه عقل و درایت خیلی بالاتری نسبت به موجودات داره،گاهی وقتا که سهله،اکثر اوقات یادش میره که اشرف مخلوقاته!
اشرف مخلوقات به این معنی نیست که چون عقل و شعور تو آدمیزاد بالاتر از بقیه ست،هی بچاپی و هی بچاپی.............!حتی تا اونجاییکه خودتم از غارت و چپاول خودت در امان نباشی!
اشرف مخلوقات یعنی همون نفسی که خدا موقع آفریدنش به خودش احسنت میگه.
اشرف مخلوقات یعنی موجودیکه نه تنها به فکر تدبیر امور خودشه،بلکه وجود و تداوم سایر موجوداتی رو که بی شک برای بقاء خودشم ضروریه،تثبیت کنه.
اشرف مخلوقات باید یادش بمونه که این دنیا اقامتگاه چند روزه ست،پس چرا اینقدر باید تقلا کنه که انگاری قراره واسه همیشه توش ساکن بشه.اصلآ باید بدونه که خودشم بخواد این دنیا اقامتگاه چند روزه هست که هست،تازشم اصلآ ارزش اینو نداره که بخوای توش سکونت دائمی داشته باشه.
اشرف مخلوقات یعنی همون موجودی که اونقدر از این اقامتگاه بار و بنه جمع می کنه که بتونه باهاش روحشو بلند کنه،اونقدر بلند که برسه به همون تقدسیکه تو آیه"فتبارک الله احسن الخالقین" اومده.
اشرف مخلوقات نه یعنی موشی خموده در انزوای گوشه ای تاریک که در ناامیدی مطلق نفساشو میشمره تا بی هیچ غنیمتی از این دنیا رخت بربنده!
اشرف مخلوقات یعنی تجسم همون بودنیکه تصور وجود سایهء مرگ رو همیشه در ذهنش مجسم میکنه،همون مرگی که تولد دوباره ست.
وقتی با خودم فکر میکنم میبینم،انسان آبروی خدا بر روی زمینه.اصلآ اومده که ثابت کنه که آفرینش خدا هدفداره.
بعضی از ماها اونقدر درگیر روز و شبمون شدیم که یادمون رفته اصلآ قراره که راهی بشیم.
ولی بعضی های دیگه ...... الحق که خوب آبروی خدارو خریدن.وقتی فکر می کنم میبینم بعد از حادثه عاشورا و جان فشانی امام حسین(ع) و یاراش تو اون کارزار،خدا چقدر به خاطر این بنده مخلصش پیش فرشته ها فخر و مباهات کرده.
چقدر سرحال اومده، وقتی این همه عشقو دیده!
اشرف مخلوقات یعنی حسین(ع)
اشرف مخلوقات یعنی خدمتکاری عقل و احساس آدمی در پیشگاه عشق.............. .
عالی جناب سلام..............
عالی جناب من سلام،آقای من سلام،مولای من سلام
فرمانروای بی چون و چرای خوابهای من سلام
آری مولای من در بی امان یا حسین گفتنهایمان ناگهان جرقه ای در ذهنمان روشن شد که چه می شود من هم بتوانم برای شما نامه ای بنویسم.در فشار دیوارهای بی کسی و پشت نگاههایی که نگاهم را به سخره میگیرند و دلم را را به نیشتر،جز تو و آل تو پناهی نیافتم.
آری میدانم اینها همه در مقابل رنجهایی که شما و یاران و فرزندانتان کشیده اید تا جهل بیدار شود،آری جهل بیدار شود قابل قیاس نیست.
آخر:
هرکه در این بزم مقربتر است / جام بلا بیشترش میدهند!
مولا جان چقدر نگاهها دلگیر و سایه ها سنگین است!چقدر عشق زیباست و عاشقان خوش کلام. آری عشق می گوید دلت را به دندان بگیر،اگر دستت را از تو گرفتند.دلت را چونان رها کن که حتی زخمها نیز مانعش نشوند.
هرگاه که عطش جگر آدمی را کمی نوازش می کند،هرگاه که ندای"هل من ناصرآ ینصرنی"شما را به یاد می آورم،میگویم آری میشود در عین بی کسی و غربت دردآشنا شد.
هرگاه که آسمان دلمان بی امان قصد باریدن دارد و هرگاه که قلدری،عنصری حتی ذره ای قصد بستن یوق بندگی،بندگی که نه تن به ذلت دادن را به گردنمان دارد،ناگاه صدای"هیهات من الذلة" شما خون رگ گردنمان را به جوش می آورد و زنجیر پاره میکنیم.
میدانم تا اینجا که برایتان نوشتم غیر از سلام اولش تنها گلایه بود!!!
"چه کنم خسته ام از دویدنهای پی در پی و بیهوده
خسته ام از شکنجه های به خون پالوده
خسته ام از چشمهای خواب آلوده
خسته ام از نگاههای به نیرنگ آلوده"
نمیدانم ولی همیشه این جمله که نه تلنگری برای آدمهای خفته ای چون من در معرکهء ذهنم جولان میدهد که یزید و یزیدیان گر چه فاسقانی بودند در چهارده قرن پیش مردند،براستی که مردند و امروز اگر هم کسی به یادشان می افتد،جز لعن و نفرین نثارشان نمیکند تو یزید امروزت را بشناس!
مولای من اگر میبینی که بنا به گلایه گذاشتم این است که ما آنقدر نالایقیم که فرزندت،حجت خدا بر روی زمین اذن ظهور نمی یابد!
چه کنم از شما میخواهم که دستم را بگیرید تا یزید زمانم را بشناسم!گرچه میدانم مدعیان شناخت مولای عصرمان زیادند ولی هیهات در عمل...!
مولای من تشنه مائیم،نه شما.آنقدر تشنه که شاید اشک حتی با آن نمکش بتواند صورت خشکیده مان را که زیر باد زمانه کبود شده سیراب سازد و جلا بدهد.
میگویند و میدانیم که اگر زخمی نمکمال شد میسوزد! آری ما گریه میکنیم تا شاید زخمی را که در دل نهان داریم از عشق شما التیام یابد.اما چه بسا التیام نمی یابد که فغانم افزونتر میشود! نمیدانم شاید دلیلش همان نمکی باشد که گفتم و یا اینکه هنوز انتقام واقعی شما گرفته نشده و شاید آنکه آخر ما هنوز چشم انتظاریم راستی ای کاش از نوع نابش باشیم.
وسعت عشق به بلندای نابلندیست.برای آنهایی که هنوز اندر خم یک کوچه اند و جز خودشان کس دیگر را نمیبینند!
زخمی ام ودلم ریشخند کوی و برزن است.دیگر از شرم چه بگویم آخر به زخمی بگویم زخمی ام.آری زخمی ام از زخم تو. ولی راستی مگر جد گرامیت نگفت که پیرو واقعی با زخم ما زخمی میشود و با خشنودی ما خشنود.(البته نقل به مضمون)
لوح دلهامان شکسته،آری،آری،آری میدانم که این ساز شکسته اش خوش آهنگتر است.ولی فقط نگاه شماست که ضرب آهنگش را زیباتر میکند.راستی نگاهمان میکنی؟! چه سؤالی کردم! آخر مگر میشود نگاهمان نکنی.آخر مگر میشود از خورشید جز تابیدن انتظار دیگری داشت.
آری مولای من بد عادت شده ایم!نگاه پر حسرتمان از دیدن و چشیدن عشق شما سیراب میگردد.
واااای،گفتم سیراب!!!در متن واقعه که مینگری واژه تلخی است تا سر حد تشنگی.
اما براستی در فراسوی نگاه انس و جن و ملک،شما سیراب گشتید از حوض کوثر،روضهء الست.
مولای من بیدارمان کن تا پنبه از گوش بکشیم و ندای"هل من ناصرآ ینصرنی"را باز هم بشنویم،آری باز هم.ولی اینبار از فرزندی از فرزندان شما.
یاریمان کن تا هوس عشقمان را لگدمال نکند.
و اینبار چشهامان را باز کنیم و ببینیم انتظار سر رسیده است و
عالی جناب سلام..............................

