کدومش؟! دنیای بدون مرد یا دنیای بدون نامرد ؟!!!
دنیای ژنتیک میگه ریختهء کروموزومی خانومها XX و ریختهء کروموزومی آقایون XYهست.هر X فوق العاده فعال و دارای ویژگیهای منحصربفرده(بعبارتی فعالیت متابولیسمی بیشتری نسبت به Yها داره)
خانومها دوتا X و آقایون یک X دارند.پس به طبع و طبق اصول "دودوتاچهارتا" باید فعالیت متابولیسمی بیشتری هم داشته باشند و دو سه تا قدم که سهله چند قدم جلوتر از آقایون باشند.همونطور که از اخبار علمی میشنویم،گنجایش ذهنی خانومها خیلی بیشتر از آقایونه(لطفآ این چند خط رو هم تحمل کنین و به حساب تعصبات فمنیستی من نذارین!)
ولی قضیه به این سادگیام نیست،یعنی اینجوری نمیمونه!![]()
چند ساعت بعد از به دنیا اومدن یک نوزاد دختر،بدنش اتوماتیک وار یک X خودش رو از کار میندازه(غیر فعال میکنه) یا بعبارتی فعالیت متابولیسمی کروموزوم X خانومها کاهش پیدا میکنه تا خودش رو هم تراز تنها کروموزوم X مردان بکنه! ![]()
فداکاری رو حال میکنین؟!![]()
![]()
![]()
تازه جالبتر از اینم هست،اونم اینکه اگه یه زمانی ریختهء کروموزومی مردها بنا به اشتباهی به سرش بزنه که یک X یا حالا هر چند تا X اضافی اختیار کنه دچار صدمات جبران ناپذیری میشه که اصلی ترینش اینه که از لحاظ جنسی دیگه مرد نیست! در مورد زنها هم همین موضوع صدق میکنه.
به عبارتی طبیعت در مقابل این فداکاری اجازهء پررویی نمیده(برای آقایون) و در عین حال اجازه هم نمیده که کسی خودخواهی کنه و این فداکاری رو انجام نده(برای خانومها)!!!
این از دنیای ژنتیک،حالا بشنوید(یا بهتر بگم بخونید) از دنیای جنین شناسی:
چند روز پیش کلاس جنین شناسی داشتیم.استادمون که از قضا یه مرد بود،داشت از روشهای شبیه سازی انسان میگفت که یه دفعه زد جاده فرعی و گفت:بشر امروز میتونه دنیارو از حیث وجود مرد خالی کنه!!! (به عبارتی برای ادامهء نسل وجود زن کافیه!)
یکی از دخترا بلند گفت:آمیییییییییییییییییین!
یکی دیگه هم زیر لب گفت: بله! اگه مدیر این طرح یه زن باشه با تعصبات فمنیستی و تمایلات انتقام جویانه!!!
پسرای کلاسمونم یه پوسخند زورکی تحویل همدیگه دادن!
و منم که دنبال یه سوژه می گشتم تا توی کلاس نباشم، یه دفعه جا خوردم و خندم گرفت!
ولی خودمونیم دنیای بدون مرد اصلآ قشنگ نیست. همونطور که دنیای بدون زن بی معناست.درسته که از لحاظ علمی این کار امکانپذیره ولی حتی تصورش هم آدمو تا مرز جنون میبره!!!
وسط خنده به بغل دستیم تلنگر زدم که خودمونیم:
دنیای بدون نامرد خیلی خیلی خیلی قشنگتر از دنیای بدون مرده!!!
شما چی میگین؟!
موافقین؟!
فیلم ضد ایرانی 300
بالأخره این صدا و سیمای ایران هم سر ذوق اومد و برای تشکر از قدردانی های کریم خان زند و امیرکبیر و ماقبل تاریخی ها! و با نیت تلافی هم که شده یه چند تا انیمیشن و پویانمایی همون کارتون خدمونو سر هم کرد،تا بگه نه بابا اینجوریام نیست!
در تعجبم از اینکه اصلآ چرا این فیلم در ایران از سوی مسئولین ضد ایرانی شناخته شد!!!
تا جاییکه یادم میاد کتابهای تاریخ دورهء راهنمایی و دبیرستان دقیقآ که نه ولی چهره هایی شبیه همون چهره های خیالی فیلم ۳۰۰ رو برام تداعی میکردن!
جنگ،خونریزی،بهره کشی،استعمار،استثمار،ممالک بر باد رفته(مثل آخر فیلم!) از همه مهمتر ظلم،ظالم و مظلوم........!
تا جاییکه یادم میاد تو این کتابها خبری از آثار فرهنگی و معماری بر جای مونده از عزیمت نادرشاه به هند که هنوزم که هنوزه مورد توجه هندیاست،نبوده و نیست.
تا جاییکه یادم میاد کسی به ما نگفت تخت جمشید، اون بنای بسیار بزرگ برای چی ساخته شد و با چه انگیزهء شومی تخریب شد!
تا جاییکه یادم میاد هیچ کس به ما نگفت خیلی از حرمهای ائمه اطهار به دست شاه عباس ساخته شده (البته علارغم اشتباهات بیشمارش!)
تا جاییکه یادم میاد خبری از کاروانسراها و آثار به جا مونده از دورهء صفوی به خصوص از لحاظ فرهنگی نبود ولی تا دلتون بخواد دستهای یازیده به مال و منال مردم بوده و مردمی که از ملال زندگی خمیازه میکشیدند و اصلآ چیزی به نام حق رو نمیشناسند!
تناقضات تاریخی ما کار امروز و دیروز نیست. چندین و چند سال است که جسم و روح ایرانی از آن رنج می کشد.چندین و چند سال است که ایرانی از خودش میپرسد:
آیا پدران پدران ما هیچ کاری برای این مملکت نکردند؟!
آیا تاریخ ما فقط به این بیست سال و اندی محدود می شود که خوب بوده؟!
چطور ممکن است پدرانی بد با تربیتی بدتر،فرزندانی خوب و به اصطلاح تاریخ ساز به بار آورده باشند؟!!!(اونطوری که به ماها تلقین شده)
دیگه کار اونقدر بیخ و بن پیدا کرده که فلان واعظ میون مردم شهر باد به غبغب میندازه و میگه:"پدران ما اصلآ دین و ایمان نداشتند،و فقط طی این چند سال یه دفعه دین و ایمان دار شدن!"
البته مردم هم دستشون درد نکنه بعد از چندین و چند توهین و تحقیر یادشون افتاده که نه همین پدرها بودن که جوانمردی و پهلوونی یادشون دادن،همین پدرها بودن که گفتن وقتی نون و نمک کسی رو خوردی حرمت نگه دار،همین پدرها بودن که گفتن زندگیشونو در راه ایمانشون فدا میکنن، وتصمیم میگیرن که با ننشستن سر جلسه های اون واعظ یه جورایی بهش بفهمونن که اشتباه کرده.
برای من یکی که این تناقضات و اذعان به این تشویشات درونی در مورد تاریخ گذشتگان در دورهء دبیرستان بدجوری گرون تموم شد! خوبه که این ماجرارو بخونین:
یادمه کلاس سوم دبیرستان بودم،کلاس سهء تجربی.یه کلاس ۱۰ نفره که به زور پا گذاشتن روی تعصبات قومی و قبیله ای به این جا رسیده بود!
سر کلاس تاریخ،دبیر تاریخمون،یه مرد میانسال که از قضا مدیر دبیرستان پسرانه هم بود،موشکافانه فقط روزهای بد این تاریخ گذشته رو جلوی چشمامون تصویر می کرد ولی به شکلی کاملآ کودکانه که هر کسی هم که ذره ای منطق در وجودش بود به گفته هاش شک می کرد.اصلآدر مورد این بیست سال و اندی هم تعریف درستی نداشت!
با بزک کردن انواع ایده آلیسم های تهوع آور یه چیز کاملآ موهوم برام تصویر می کرد. من فقط چندتایی سوآل پرسیدم و چون ایشون تو جواب دادنش موندن،تصمیم گرفتن نمرهء مستمر هر ۱۰ نفرمونو از چیزیکه حقشو داشتیم یه نمره کمتر بدن!ازشون خواهش کردم که اگه قراره یه همچین مجازاتی اعمال بشه فقط در حق من باشه! ولی ایشون قبول نکردن!
نمرهء مستمر تاریخ من ۲۰ بود که سر همین سوداهای آماسیده که به خاطر همون تناقضات، یه دفعه تاول برداشته بود ۱۹ شد!با اینکه من و یکی از همکلاسیام شدیدآ با هم در رقابت درسی بودیم، این موضوع چندان ناراحتم نکرده بود ولی برای بچه ها سوزوندن با همه تر و خشک بود!
از اون به بعد سر کلاس تاریخ،بیچاره دوستام(فرزانه و لیلا) همین که می اومدم یه چیزی بگم ملتمسانه نگام میکردن، ترم اول که خراب کردی لااقل بذار ترم دوم تاریخ عادلانه احیاء بشه!
عادلانه!!!
دبیرمون که حساسیت منو فهمیده بود تا می اومد بازم از اون حرفا بزنه زل می زد تو صورتم تا عکس العمل منو ببینه. منم که دیگه برام عادت شده بود (کی میدونه شایدم ترسیده بودم!)
برای جریانی که گفتم هر ۱۰ نفر اون کلاس(البته اگه الان بتونم دوباره جمعشون کنم!) میتونن شهادت بدن.
سال سوم دبیرستان هم گذشت ومن باز هم تاریخ و علت این همه چندگویی ها رو در موردش درست نفهمیدم!
یه نویسنده که فکر میکنم پائولو کوئیلو باشه میگه:"گاهی وقتا خطر بهترین چیزیکه به سراغ آدم میاد.وقتی خطر رو احساس نکنیم به دفاع از داشته هامون برنمیام"
این فیلم ۳۰۰ با همهء دروغهاش،با همهء نفرتی که در وجود هر ایرانی به ودیعه میگذاره،یه احساس خطر بزرگه که خیلیا خیلی ساده از کنارش رد شدند!
یه احساس خطر که به همهء ایرانی ها در هر پست و مقامی میگه:"حالا کجاشو دیدی! وقتیکه حتی تو خودت، خودتو قبول نداری دیگه چه جای بحث و مناظره"
ولی هنوزم دیر نشده.میشه تحریف هارو انکار کرد! واین پردهء دورویی را کنار کشید.
میشه دوباره دید
دوباره اندیشید
و دوباره امیدوار بود..............
ندایی آمد و گفت: سیب،عشق،ایمان!
ندایی آمد از دور،
از نیم روزی روشن در اواخر اسفند،
از جعبه های کوچک چوبین بنفشه با برگ و ریشه و خاک و پیوند.
ندایی آمد ولی اینبار
در بحبوحهء عفونت لاشهء بشریت یک شهر،
از ژرفنای بی پایاب روح،
از تجسم خیال یک عشق،
در تاول جاده ایکه چندین سال بود دخترک می پیمودش!
ندایی آمد از دور و نزدیک شد
و احساسات افسار گسیخته در پناهش آرام گرفت!
ندایی آمد و دمی شد مسیحایی و زنده کرد دخترک مرده در گوری سرد را
که می لولیدند در آن کرمها تا مگر بجوند آخرین ذرهء گوشت تن و روحش را!
ندایی آمد و گفت:
سال نو مبارکتان
پر از سیب،عشق،ایمان
و دخترک پیش خود اندیشید!
از این سه یکی تنها بدون آن دیگری بی معناست!
سیب یعنی: سلامت روح و تن.
ولی دخترک از پژواک سرد یک ندا،سیبهای کالی را به یاد آورد که از گاز زدنشان تنها،
دندانش می شکست و دهانش پر خون می گشت.
و دخترک از این ندا تنها، سلامهای بی سلامتی برایش زنده شد!
ولی آخر مگر می شد سلام بی سلامتی؟!
مادرش اما می گفت:می شد!
با چشم زخم کین و نفرت مردم شهر!
ندایی آمد و اینبار
بی آنکه پرواز را به خاطر بسپارد،
پرنده اش را کشت!!!
ندایی آمدُ طوفان شدُ شکست،هر آنچه را که باید می شکست!
و دخترک اما حتی لحظه ای پیش خود نگفت:
که ای کاش نمی آمدُ نمی شکست!
ندایی آمد از روشنایی
ولی در تاریکی ناپدید شد
ندایی آمد از دورُ رد شد
و در بهتی غریب دخترک تنها شد!
ندایی آمد از عشق
و در هوس غوطه ور گشت!
ندایی آمد و اینبار
زهر پس از نوشداروی سهراب گشت!!!
و این یک سهراب از پس قرنها،برایش خواند:
{نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد:
"چه سیب قشنگی!
حیات نشئهء تنهایی ست."
و میزبان پرسید قشنگ یعنی چه؟
-قشنگ یعنی تعبیر عاشقانهء اشکال
و عشق،تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مأنوس.
و عشق،تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد،
مرا رساند به امکان پرنده شدن.
-و نوشداروی اندوه؟
-صدای خالص اکسیر می دهد این نوش.
-چرا گرفته دلت،مثل آنکه تنهایی.
-چقدر هم تنها!
-خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی.
-دچار یعنی
عاشق
-و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک،دچار آبی دریای بیکران باشد.
-چه فکر نازک غمناکی!
و غم اشارهئ محوی به ردّ وحدت اشیاست.
-خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانهء آنهاست.
-نه وصل ممکن نیست!
همیشه فاصله ای هست.
و عشق صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.......... .}
دوباره بهار،دوباره بودن،دوباره امید
راستی بهار اومده ها.همون بهاریکه منتظرش بودم،همونیکه امیدوارم بهار دلامونم باشه.
خیلیا میگفتن ساعت سال تحویل امسال چندان ساعت خوبی نبود،چون وقت خوابه! ولی به نظر من خیلی خیلی جالب بود و طی زندگی من هم تا اونجاییکه یادم میاد منحصر به فرد.
اینکه انتظارو به معنای واقعیش تجربه کنی،
اینکه بیدار باشی و چشم به راه بهار،
اینکه سربزنگاه از همونیکه محوّل الحول والاحواله بخوای که حوّل حالنات کنه،
بخوای که طعم دوباره زاده شدن و دوباره بودن رو بچشی.
بخوای که یه حال خوشی بهت بده به هرچی که رضا میده.فقط رضایتش باشه،باشه!
چیدن سفرهء هفت سین که حال و هوای دیگه ای داره.من هر سال سعی میکنم که خیلی خوشگل بچینمش.امسالم به کمک خواهرم اینکارو کردم.
ولی فلسفهء این ماهی قرمزای سر سفره.................... !
وول خوردنشون توی تنگ یه جور زنده بودنو نشون میده،یه جور نفس کشیدنو میرسونه.
ماهی قرمزای توی تنگ بلور با باز و بسته کردن دهناشون انگار میخوان با تموم وجود کوچیکو نحیفشون، کلّ زندگی رو یه جا ببلعن!
وبه تویی که به چشم اونا خیلی بزرگی دهن کجی کنن که"دیدی بعضی وقتا یادت میره که زنده ای!"
میخوان بگن که درسته ما کوچولوییم ولی از تو که بعضی وقتا امیدو تو خودت میکشی زنده تریم!
میخوان بفهمونن که هنوز زند ه ان و امیدوار! امیدوار به اینکه ۱۳ عید بشه و آزادشون کنن! آخه ما روز طبیعت ماهیامونو مثل سبزه هامون میندازیم تو جوی آب تا رها بشن!!! (اگه تا اون روز زنده بمونن!)
چقدر خوبه ما هم مثل ماهیهامون امیدوار باشیم و البته آزاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد!

