تبليغاتX
زیر گنبد کبود

هر چه از دوست رسد زیباست...

 

گر تو گرفتارم کنی من با گرفتاری خوشم!

این ترانه با صدای علیرضا افتخاری فاز حسی و عرفانی غنی داره!

این روزها علیرضا افتخاری هم به جرگهء خوانندگان ریتمیک(نسبتآ تند) پیوسته. به نظر خیلی ها این طرز خواندن اصلآ در خور ایشان نیست! ولی به نظر من انسان راکد نیست،اندیشه ها علایق و حتی عشقش هم نباید او را واپس نگه دارد.این هم تجربه ای است برای گذر از روزمرگی و تکرار.

هر کس حتی من وتو هم باید بتوانیم با این خطر کردنها زندگی کنیم!

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 12:50 توسط المیرا فرخی |

من از نداشتن،داشتن توانم ساخت!

"یه بار تو یه جمع دوستانه سر سفره،بعد از تموم شدن غذا گفتم خدایا به خاطر همهء داشته هام و به خاطر همهء نداشته هام شکرت! یکی از دوستام با داد و هوار اومد که چرا سر سفره دم از ناامیدی میزنی و امیدوار باش و از این حرفا... !  ولی قسم به همهء اعتقاداتم، من خدا رو به خاطر همه چیز حتی نداشته هام شکرمیگم، حتی نداشته هام! این نه شعاره نه هدفی که به آن برسم! چون این عین اعتقادیه که بهش رسیدم.اعتقاد و ایمانی که به خاطرش از عدم بلند شدم! از کفر! (دلیلی نداره که حتمآ از کفر به ایمان برسیم ولی من این اعتقادی که یه جورایی با گوشت و پوست روح و جسمم عجین شده رو با خون دل به دست آوردم!) یه اعتقاد المیرایی خود ساخته. وای خدای من! این اعتقاد چقدر لذت بخش و آرامش بخشه " 

ترم آخریه یه درس ۲ واحدی به اسم تکامل داریم که گاهی اوقات به خاطر گره هایی که با فلسفه می خوره و تنازعاتی که با علوم تجربی پیدا میکنه، به فکر وادارم میکنه!

اعتراف میکنم که این درس یه زاویهء دید تازه، وسیع و زیبا به من میده، خیلی زیبا! اونقدر که جوونهء امیدواریه بی نهایت رو تو قلبم میکاره (ولی این دفعه از اون دست امیدواریهایی که علت داره!)

جهشها پدیده های تصادفی هستند که هر یک در صد هزار تا ژن اتفاق می افته، موجودی که متحمل جهش می شه نسبت به موجودات دیگه متمایزتره، و این تمایز اکثر اوقات موجب نابودی موجود می شه! ولی همین جهش کشنده با گذشت زمان در خزانهء ژنی جمعیت ذخیره می شه و با تغییر شرایط محیط باعث ایجاد صفت تازه ای میشه که موجب ماندگاریه افراد این گونه در محیط میشه!یعنی این جهش در ابتدا کشنده موجبات ماندگاریه همون موجود رو که نه ولی افراد گونش رو در آینده ای نه چندان دور تامین میکنه.

نمیدونم،ولی همیشه دوست داشتم از پدیده های مختلف و حتی علمی، نتیجهء حاصله رو با عقل و حس فعلیم آداپته کنم (حتی اگه آداپته نشه به ماهیتش فکر کنم!) 

همیشه علارغم همهء مشکلات و علارغم همهء امیدواربودنهای شاید بی دلیل (از هموناییکه به قول این علم هدف و غایتی دارن ولی علتشون به دلیل فهم و علم ناقص بشری هنوز کشف نشده) به این فکر میکردم که چرا باید بعضی از آدمها متحمل برخی از درد و رنجها بشن و بعضیهای دیگه...!

ما چه چیز داشتن رو خوشبختی میدونیم ؟!(منظورم از داشتن همه نوعشه چه مادی و چه غیر مادی)

اصولآ تعریف ما از داشتن چیه؟ از خوشبختی چی؟! فکر میکنم همهء تعاریف ما از این دست مفاهیم حتی انتزاعی به مادیات نزدیکتره. با چشم مادیمون میبینیم که یه چیزایی نسبت به یه کسایی کم داریم،بعد میگیم چرا ما نداریمشون؟ بعد سیل ناامیدی بهمون هجوم میاره و منتظر میشیم که یکی از راه برسه و بگه دیگه بسه بلند شو و ما اگه خواستیم امیدوار میشیم و باز همون سیر نمودار سینوسی(صعود و نزولی که آخرش معلوم نیست بالاس یا پایین!یه جور معلق بودنو تجربه میکنیم) و یا این دفعه دیگه قهقرا اندر قهقرا تا نیستی تا عدم...!

واین به این معنا نیست که تلاش نکنیم (این عین خواستنه)

حس میکنم امیدواریم باید مثل نفس پاک ریشه داشته باشه،نطفه داشته باشه!

و من به خاطر همهء سختیهایی که متحمل شدم خودمو قربونی نمیدونم.حتی اگر فلان مشکلاتو داشته باشم،حتی اگر در دید کوته بین عوام این جهشها مرا به درهء نیستی بندازه،* من از نداشتن داشتن میسازم!* من با همین داشته ها وهمین نداشته هام به قله هستی و حتی جاودانگی هم میتونم برسم!          

به قول دکتر شریعتی:خدا جواب همهء نداشته های من است.

آری من حتی از نداشتن هم داشتن میسازم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 21:44 توسط المیرا فرخی |

بیا... .

قرار نیست به جای ما جوانه بزنی.

قرار نیست به جای ما مستعد شکوفا شدن باشی.

قرار است بی تو بخشکیم!

                               قرار است بی تو بشکنیم!

                                                 قرار است بی تو بذر وجودمان برای جوانه زدن بیقراری کند!

قرار است قراری نباشد برای بیقراریمان.                                                          

انتظار... .

بیقرار شدیم تا مرز انتظار...

                                خشکیدیم تا مرز سوختن...

                                                                   شکستیم تا مرز جوانه زدن...

که می گوید نیستی؟!

که می گوید آفتاب پشت ابر آفتاب نیست؟!

باشد! جوانه میزنیم میشکفیم اما به کجا؟!

میترسم از روزی که گفته اند مسلمین اسلام را چون پوستینی وارونه بپوشند!

با این پوستین به کجا برویم؟!

بیا...

 گلدان ترک خورده وجودم در حسرت جوانه ای که می شکفد اما به ناکجا،بیقرار است.

 

                                 بیقرار است

                                                بیقرار... .               

             

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 20:25 توسط المیرا فرخی |

بگذار تا باشم!

امروز گويا روز دختران بود. من كه باشم ميگويم همهء روزها روز دختران است.
 اينكه يك روز آن هم از نوع ملي اش در تقويم (البته بعد از اندي) به ناممان ثبت شده مايهء بسي مباهات است!

ولي هنوز هستند آدمهايي كه واژهء زن برايشان تداعي كنندهء موجوديست كه فقط و فقط در كنج مطبخ آرام آرام بخار مي شود!
موجوديكه يك جا آنقدر زندگي امروز مثله اش كرده است و آنقدر با پايبند كردن در روزمرگي نزولش داده اند ( وچه بسا آنقدر نزول مي يابد) كه شان و منزلت يك ربات را مي يابد " غذا خوردي،نهار چي داريم؟!" و يك جاي ديگر به كنايهء من باب شوخي آن هم در مجلسي كه يكي از اهدافش پذيرش حق آزادي انتخاب زن است،بشنوي كه "به اين زنها نبايد زيادي رو داد" (!!!!!!!!!!) و از همه بدتر از طرف كسيكه ادعاي احياي حق دختران شهرش را با هجايي بلند فرياد ميكشد!

نگوييم ديگر!

بگذار از اين روز فقط صداي تبريك دوستان و پيامهاي خوش باششان را به ياد بياورم، بگذار براي آلزايمر گرفتنمان در مورد خيلي از اين دست كج فهميهاي (حتي طبقهء روشنفكرمان ) بلند بلند بخندم.آري از همان خنده هايي كه در دردمند بودن از گريه بي آبروتر است!

بگذار امروز را لااقل الكي خوش باشم!

ولي من هنوز به رغم زندگي كردن در جامعهء محافظه كار حاضر نيستم به نام دختر بودنم،بودنم را ببلعم!

بگذار تا باشم.... .

                                                     

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 21:5 توسط المیرا فرخی |

این روزها

این روزها عجیب درگیر تصمیمات اساسی زندگیم شدم.این روزها اصلآ هیچ چیز با برنامه پیش نمیره!

یه جورایی به این سیل بنیان کن احتیاج داشتم تا نظمی رو که احساس میکردم لایتغیره،متغیر کنم!!!

این روزها گرچه جریانهای مختلفی رو تجربه کردم،گرچه تصمیماتی رو گرفتم ولی صامتم،گنگ گنگم! به قول یکی از دوستام: "صامتی!مثل فیلمهای چارلی چاپلین!"

یه ماه جلو اومدن امتحان کارشناسی ارشدم تکونم نداده!

این روزها حس میکنم دارم رو بند راه میرم.حس میکنم داشته هام باید به دادم برسن تا تعادلمو حفظ کنم!

 تعادل.

چقدر ما آدمها ناخودآگاه با این واژه بیگانه میشیم،ولی نه!

 باید متعادل بود تا بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 18:56 توسط المیرا فرخی |