تبليغاتX
زیر گنبد کبود

این هم از روز دانشجو!

امروز روز دانشجوست.روزی که لااقل به لحاظ اسمی متعلق به دانشجویان است!

تا حال از خودتان پرسیده اید چرا با اینکه جهانیان به نبوغ ایرانی ایمان آورده اند و با اینکه فهمیده اند ایرانی به شرط خواستنش میتواند،دانشگاههای ایرانی نه در سطح جهان بلکه حتی در سطح خاورمیانه هم نتوانسته اند حرفی برای گفتن داشته باشند؟!

واین در حالیست که همین دارالفنون خودمان حتی خیلی جلوتر از زمانی که ژاپنی ها بتوانند دانشگاهی را بسازند و یا فکر تأسیسش را در مخیله شان بپرورانند، به عنوان اولین دانشگاه منطقهء خاورمیانه مطرح بوده است( البته این فقط در زمان خدا بیامرز امیرکبیر بود! روحش شاد)دانشجوی ایرانی از بس از کمبود امکانات و ارجحیت غیرعاقلانهء تئوری بر عمل نالیده است،که دیگر نایی برایش نمانده است!(عامیانه تر بگویم زبانش مو درآورده است!)

آخر چرا باید میزان پژوهش در مملکتی طبق آمارهای برآورده شده ۵۰٪ باشد، ولی امکاناتی که به جهات عملی  برای ثبت و بهره برداری از این پژوهشها در کل کشور وجود دارد فقط ۳۰٪ است؟! که البته همین مقدار امکانات هم برای دانشگاههایی مثل دانشگاه ما تا حد صفر وشاید در برخی موارد زیرصفر درصد هم نزول میکند! (حکایت ما در این مقوله همان حکایت تلخ دست ما کوتاه و خرما بر نخیل است!)

بعضی از دانشجویان دانشگاهها در این روز یاد مطالباتشان هم افتاده اند.مطالباتی که بیشتر جنبهء سیاسی دارند تا اقتصادی یا بهتر بگویم امکاناتی! این مطالبات شامل آزادی دانشجویان دستگیر شده در اعتراضات و تحصن های اخیر در دانشگاه تهران و دیگر دانشگاهها نیز می شود.

بگذریم! امروز روز دانشجوست. خیر سرمان خواستیم امروز را مثل هر سال در جشنی که دانشگاه در این روز تدارک می بیند حضور داشته باشیم و این ترم آخری هم از فضایل دانشجو بودن در مملکتمان فیض ببریم که نشد، یعنی نگذاشتند!

همه خودمان را برای روز جشن آماده کرده بودیم و بلیط ورودی را نیز تهیه کرده بودیم که دیروز در کمال ناباوری متوجه شدیم که دانشگاه ضمن اطلاعیه ای از لغو شدن این جشن خبر میدهد و می نویسد:از دانشجویانیکه بلیط تهیه کرده اند خواهشمند است برای پس گرفتن وجه پرداختی به ناکجاآباد دانشگاه مراجعه فرمایند!

البته دستشان درد نکند طبق اطلاعیهء دیگری قید فرموده اند که مراسم دعای ندبه با مداحی آقای فلانی صبح روز دانشجو در دانشگاه برگزار میشود! یکی نیست بگوید: خب دعای ندبه سرجای خودش، ولی جشن دانشجویی برای رهایی از رخوت و جمود تحمیل شده واقعآ میتوانست مفید باشد.

یکی نیست به این آقایان بگوید:جشن دانشجویی این دانشجویان مفلوک را چرا لغو کردید؟! ای بابا! دانشگاه ما که اصلآ کاری به سیاست ندارد! چرا همهء کاسه کوزه ها را سر ما می شکنید؟!

میگذاشتید لااقل این قشونیکه دلشان را به ولیمهء این جشن خوش داشته اند دلی از عزا در بیاورند!!! (خودمانیم چه ولیمه ای!)

گویا این هم جزو استراتژی های رئیس جدید دانشگاه است که اصلآ و ابدآ از سور و سات و دامب و دومب خوشش نمی آید!!! 

باز هم دست بر وبچه های انجمن اسلامی درد نکند که دیروز به نشانهء اعتراض شمع روشن کردند و خرما پخش کردند! ( ای ولله!)

ولی نه! خودمانیم همان بهتر که با این اوضاع قاراشمیش جشنی هم در کار نباشد!

بگذار لااقل من باب همدردی با دانشجویان دانشگاههای دست بالا هم که شده ما هم جشنی نداشته باشیم!

به هر حال این روز را به همهء دانشجویانیکه اهل تکاپو هستند ولی اهل جمود نیستند از صمیم قلب تبریک میگویم.(بی خیال! این نیز بگذرد!)

پ.ن:یادش  بخیر دو سال پیش در همین روز جشن بودیم،چقدر هم شیطنت کردیم!  یه سالن بالای فرهنگسرای سوم خرداد بود و یه بچه های زیست شناسی( البته دختراشون!) کجایی جوانی که یادت بخیر!

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 14:35 توسط المیرا فرخی |

صدایش سوز غریبی داشت!

استاد زبان انگلیسی است.به شاگردانش زل میزند با چشمهای درشت روشنش گویی احساسی را که در ورای هر چهره نهفته است می کاود و بیرون می کشد و برایش از لابه لای وسعت واژگان خفته در مغزش واژه ای می یابد.گویی واژگان در مقابل چشمانش رژه می روند و او به طنازی بهترینش را برای وصف حالات و اهدافش بر میگزیند!

می گوید:"شماها مثل درختای گلابی هستین! و واژه ها مثل گلابی هایی بر روی درخت وجود شماست باید تکونتون داد تا میوه هاتون بریزه! و من اومدم که فقط اون تکونه رو بدم و باهم برسیم به کلمهءAhaaaaaa!"

این ترم با او درس متون تخصصی زیست شناسی را دارم.ترمهای پیش زبان عمومی را با او پاس کرده بودم.با شیوهء تدریسش آشنا بودم.شیوهء تدریسش نمود واقعی آموزش و پرورش را توأمان دارد.(دیوانه ات می کند!)

چنین استادان و دبیرانی در طول تحصیل من شاخص بودند.چون خرق عادتی بودند در این نظام آموزش و پرورشی که مدارش فقط حول آموزش خشک و بی روح و منجمد کننده می چرخید!تک بودند،نمونه بودند.

تعجب نکنید از اینکه گفتم خرق عادت.روال عادی همان آموزش و پرورش است و حتی به نظر من بهتر است کلمهء پرورش را اول بگوییم(پرورش و آموزش). ولی در بعد زمان ومکانی که وادارت می کند راکد باشی باید خرق عادت کنی حتی به زعم عادت.

کافیست خمیازه ای بکشی برای رهایی از خستگی ات لطیفه می گوید،خاطره تعریف میکند واز لا به لای خنده هایت میوه ها را دستچین می کند.واژه ای را به انگلیسی می نویسد(GOAT) و انتظار پاسخ دارد .همه ساکتند.هیچ کس جواب را نمیداند.قدم میزند و نگاهمان میکند،حالت و شکلکهای خاصی را تقلید میکند!و در سکوتی چند لحظه ای ناگهان از خود صدای عجیبی مثل( مع مع)در می آورد!!! کلاس از خنده منفجر میشود و همگی یک صدا میگوییم: بز!!!

باورت نمی شود که برای دانستن و فهمیدنت آن همه غرور و شخصیت،آن همه ابهت و بزرگی یکدفعه چنان متواضعانه خود را می شکند!

وقتی معنی واژه ای  را درست می گویی یا وقتی تلفظ کلمه ای را درست ادا میکنی گل از گلش می شکفد ! گویی په به دنیای تازه ای نهاده،گویی دوباره متولد شده  و تو این را حس میکنی. برای شاد و راضی کردنش دوست داری جواب همه را بدانی!

تحت تأثیرم قرار میدهد.به این فهم غبطه میخورم! به این تواضعش،به بزرگیش، به این همه مومن بودن!

میگوید:"بیولوژیستای عزیز ما قرار نیست با هم هم زیستی کنیم،قراره همیاری کنیم.پس Coexistence(همزیستی) نه  Cooperate (همیاری)بله!

و چقدر خوب همیاریمان میکند.واژه ها را تکه تکه خرد میکند،می جود و در دهانمان میگذارد!

باز هم واژه ای جدید می نویسد و این بار با پانتومیم اجرا کردنش هم نمی تواند درختهامان را بتکاند!چند دقیقه ای می گذرد از نفهمیمان شرمنده میشویم! و او بی حتی لحظه ای خستگی ادامه می دهد.(باز هم معنی را نمیگوید،تا هم خود را خلاص کند هم ما را!) بی صدا هجی اش می کند و ما این بار بلند کلمه را تکرار میکنیم و او می گوید:( !Ahaaaa)

سر یکی از جلسه ها با آنکه سر وقت رسیم دیر حاضر شدم!(راستش حوصلهء زبان مادری ام را هم نداشتم چه رسد به خارجه!) با همان نگاه کاونده و در عین حال مهربان براندازم میکند و با تبسمی کوچک  و لحنی محکم می گوید:"کجا بودی؟!"

دست و پایم را گم می کنم! بهانه می آورم و اوهم می پذیرد. ولی می دانم که میداند همه اش بهانه است! مینشینم وباز هم سیل بی امان واژه ها واین ذهن خستهء من! هرچه میگوید پاسخ میدهم،خوشحال میشود ولی هنوز دمقم! هنوز ذهنم را خیلی چیزها ایزوله کرده! هنوز نای خندیدن را هم ندارم! با شادیش لبخند میزنم و ادای شاد بودن در میاورم(فقط ادایش را!)

آری به حالش غبطه میخورم.هرکس که نگاهش میکند پیش خود می گوید:" مرد بی درد! ما هم اگر جا او بودیم اینگونه شاد بودیم.راحت درسش را میدهد و پولش را میگیرد!"

من هم می گویم:آری مرد بی درد! ولی نه بی دردی که از سر بی دردی باشد! او هم آدم است و او هم دردمند.ولی دردهایش را چنان فرو بلعیده که تو حس کنی بی درد است. (براستیکه مومن است!)

واژه ای می گوید و این بار باز هم نگاهم میکند.جوابی ندارم و یا شاید زبانی که بچرخد!(سرم را پایین می اندازم) 

روی صندلی طوری مینشیند که نیم رخش به سوی ماست.و به یکباره آواز سر میدهد!!!

و من که باز هم بهتی دیر چون برق گرفته باشدم سربرداشته اطراف را نگاه میکنم.آری خودش است!باز هم خرق عادتی دیگر!

صدایش سوز غریبی دارد!  

ز دست دیده و دل دو فریاد        که هر چه دیده بیند دل کند یاد

برآرم خنجری نیشش ز فولاد        زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

می خواند و می خواند و می خواند! نگاهمان نمی کند گویی این بار سر در اندرونی خود کرده است!

تمام سعی ات را میکنی بغضی که از صبح نه از چندی پیش با هزار زحمت قورتش داده ای هوس بیرون پریدن نکند! پیش خود می گویی: نه المیرا! اینجا نه. میان این همه چشم.میان این همه آدم.(ولی نه انگار شانس آورده ای که هیچ کس نمی بیندت،چون عقبتر از همه نشسته ای ) دیگر نمیتوانی بغضت را زندانی کنی.بیرون میجهد!بغضت می شکفد! اشکهایت فرو میغلتد!تمام سعی ات را میکنی که دماغت را نکشی تا کسی برنگردد!

هر کس در حال و هوای خویش است.همه را حس این آواز گرفته.همه ساکت میشوند.(حتی پسر پرچانه و بذله گوی کلاس!)همه نگاهش میکنند ولابد این بار پیش خود می گویند:مرد پر درد!

آوازش را تمام میکند ویکباره برمیگردد به سوی ماو تک تکمان را نگاه میکند.(من تمام تلاشم را میکنم تا اشکهایم را نبیند ولی او میبیندم!)

با تبسمی باز هم ادامه میدهد.واژهء Surgreyبه معنای عمل جراحی را مینویسد باز هم در حاشیه میگوید:"بچه ها منو ببینید! معلومه که عمل کردم! باورتون میشه من معده و اثنی عشر نداشته باشم؟! همه رو کندم انداختم دور! تو اتاق عمل هرکاری کردن بیهوش نشدم!"

یکی از بچه ها پرسید:چیکار میکردی استاد؟!

استاد:"همین آوازو میخوندم.بدون حتی یه کلمه این و و اون ور! پرستارها ذله شده بودند و من همچنان می خوندم"

و باز هم خواند!

میگفت: برای عملش خون کم آوردند وتقاضای خون کردند.و این شاگردانش بودند که به او خون دادند.می گفت: عاشق دانشجوهایش است!

واین بار برای اینکه باز هم  خندانده باشدمان می گوید:"ولی یه مشکلی پیش اوم بچه ها! اونم اینکه چون خانومام بهم خون دادن،بعضی وقتا صدام جیغ میشه!!!"

و باز هم کلاس از خنده منفجر میشود.

و من اینجاست که معنای واقعی انسان مومن را می فهمم( اوییکه دردمند است ولی مایهء امید و شادی دیگران است) و او اینجاست که ذکات واقعی دانستن و فهمیدن را به چون منی میپردازد!

هیچ چیز دیگر ندارم جز اینکه بگویم:

                                               دست مریزاد استاد!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 14:13 توسط المیرا فرخی |

باز هم سکوت!

......

نویسنده ء این وبلاگ این روزها باز هم ساکت شده است (ولی در اندرونش غوغایی ست!)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:4 توسط المیرا فرخی |