پرنده فقط یک پرنده بود
بهار آمده است
و من در جستجوی جفت خویش خواهم رفت"
پرنده از لب ایوان پرید،
مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدم ها را نمی شناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده ،آه ، فقط یک پرنده بود...
"فروغ فرخزاد"
پ.ن:این هم برای اینکه به شما نه، به خودم ثابت کنم هنوز هستم!
ننوشتنم را پای دیر آمدنم نگذارید،حس نوشتن نبود! تا حالا حسرت ماهی را برای دریا دیده بودید؟! آنقدر نزدیک به دریا که فاصله اش با آب به اندازهء یک پرش باشد. ولی دریغ از توان آن پرش! این صحنه را ۱۳ بدر تجربه کردم،گرچه خودم هم به نوعی اکثر اوقات مثل آن ماهی می شوم!

