تبليغاتX
زیر گنبد کبود

...

   

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود،

اگر دفتر خاطرات طراوت پر از رد پای دقایق نبود،

اگر ذهن آیینه خالی نبود ،

اگر عادت عابران بی خیالی نبود،

اگر گوش سنگین این کوچه ها فقط یک نفس می توانست طنین عبوری صمیمانه را به خاطر سپارد،

اگر رد پای نگاه تو را باد و باران از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد،

اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد،

اگر آسمان سفره ی هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد،

و می شد به رسم امانت گلی را به دست زمین بسپریم و از آسمان پس بگیریم،

اگر خاک کافر نبود و  روی حقیقت نمی ریخت،

اگر کوهها کر نبودند،

اگر آبها تر نبودند،

اگر باد می ایستاد،

اگر حرفهای دلم بی اگر بود،

اگر فرصت چشم من بیشتر بود،

اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم،

 تو را می توانستم ای دور!

از دور،یکبار دیگر ببینم...

                                                               "قیصر امین پور"

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 13:52 توسط المیرا فرخی |

یه تیر به خودمون!

گاهی اوقات احساس میکنم بعضی وقایعی که اطرافمون اتفاق می افته بخاطر اینه که به من و توی شهروند تلنگر بزنه  كه حواسمون به اطرافمون باشه. چند روز پیش وقتی داشتم از یکی از خیابونای اصلی شهر با خواهرم رد میشدم ،متوجه شدم که بعضیها اصلا به حقوق دیگران احترام نمیذارن و چراغ قرمزو طوری رد میکنن که انگار نه انگار که من عابرهم باید از این خیابون برحسب نیاز بگذرم.

بعضی هایی که هر از گاهی خیلی بیشتر از بعضیان!

من هم وقتی متوجه شدم بی محابا دل به دریا زدم و گفتم هرچی بادا باد و غرولند کنان از خیابون رد شدم(حالا نگین چون دیه ی زنها زیاد شده شیر شدم!)

در همین حین که با ناراحتی داشتم از خیابون رد میشدم دیدم یه آقا که از وجناتش معلوم بود توریست و خارجیه با اشاره به چراغ عابر فریاد کنان چیزی شبیه به این جمله ی انگلیسی رو می گفت:the green (  سبزه) .بعدشم دوچرخشو روی خط عابر  خوابوند و مانع حرکت پرایدی شد که یه جوون نسبتآ سوسول امروزی رانندش بود . اين جريان با اومدن افسر راهنمايي رانندگي هم تموم نشد و اون مرد تا قرمز شدن چراغ همچنان دوچرخشو روی خط عابر نگه داشت. و جالب اينجا بود كه اون جوونك پياده شد تا با اون مرد دعوا كنه.ديدن اين صحنه جالب، خيلي هم دردناك بود !

واقعا اون آقا از اين بي توجهي به قانون در ايران چه فكري ميكنه؟!

ديدن عابرهايي كه بي توجه به چراغ از خيابون رد ميشن هم ديگه نور علي نوره.

اميدوارم ديگه شاهد اين قبيل صحنه ها نباشيم.البته فقط اميدوارم!

پ.ن:ولادت مولاي علي (ع) و روز پدر و مرد مبارك.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 22:41 توسط المیرا فرخی |

خداحافظ...

اين روزها درگير تكميل مدارك دانش آموختگي  و تصويه حسابم، تا دانشگاه از خوان نعمت لايزالي كه گسترده سريعتر مدركم را بدهد!

ولي هر چقدر هم دوندگي ميكنم گويي بي فايده است. مسئول امور دانش آموختگان ميگفت:طي دورهء زماني حداقل سه تا شش ماه براي كسب مدرك عادي ست!
راست ميگويد، يادم رفته بود در ايران زندگي ميكنم و بروكراسي ايراني چيزي بيش از اين را اقتضا نميكند! بي خيال...

حال غريبي دارم. احساس ميكنم با بخشي از وجودم وداع ميكنم! پيشترها در گيرو دار امتحانات و سختگيريهاي  نابجاي برخي استادين محترم آنقدر اين لحظه را در ذهن تداعي ميكردم و از آن محظوظ  و اندكي هم مكيوف ميشدم كه نگو! ولي حالا...

 

خداحافظ دانشگاه ، خداحافظ دلواپسي هاي شب امتحان، خداحافظ بيداريهاي تا پاسي از نيمه شب.

 

خداحافظ بچه ها،هم كلاسيها،دوستان.خداحافظ اساتيد عزيز:دكتر سبحاني، دكتر نوري، دكتر زهري، آقاي دباغ، آقاي زرگرزاده، آقاي داننده، آقاي بادام دوست، خانوم فرهمند، خانوم رضايي، خانوم قهرماني، خانوم نيك منش و...

 

خداحافظ آزمايشگاه درب و داغان گروه جانورشناسي!،

 

 خداحافظ آزمايشگاه نسبتآ مجهز گروه گياهي،

 

 خداحافظ قورباغه هاي فلك زده اي كه در راستاي خدمت به بشريتي كه خودمان باشيم زنده زنده مغزتان را پيت كرديم،

 

خداحافظ  بوفهء نسبتآ موزيكال دانشگاه!،

 

خداحافظ جشن دانشجويي،

 

خداحافظ  خاطرات تلخ و شيريني كه  بخشي از وجود و اعتقاد الميرا شديد.

 

 

خداحافظ ...

 

          خداحافظ...

 

                          خداحافظ... .

 

پ.ن:این خاطرات شاید تجدید شدنی باشه اگه در آزمون فوق لیسانس پذیرفته شم.فعلآ فقط مجاز شدنم مسجل شده دعا کنید قبول شم .

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 13:7 توسط المیرا فرخی |

قشنگ مثل تبسم خدا

امروز خدا يكي ديگه از روزهاي قشنگشو به من وحکیمه  نشون داد.خيلي قشنگ...

اونقدر قشنگ  اتفاقات مختلفو كنار هم چيد و بزرگوارياشو بهمون نشون داد كه حس كردم هنوزم بغل خود خدام!
با حكيمه در مورد دغدغه هامون،اعتقاداتمون،افكارمون،درد دلامون و خلاصه حرفايي كه از سر نگفتن تو دلمون تلمبار شده بود، حرف ميزديم كه يه دفعه  بارون  گرفت و ما هم دنبال يه سرپناه  بوديم كه رسيديم به امامزاده حليمه (خواهر امام رضا) كه داخل يه كوچه بود.اصلآ نميدونستم اردبيل امامزاده ء خانومم داره.

روز زن بري زيارت يه امامزاده ي زن و كتاب خدا رو باز كني تا باهات حرف بزنه . اونوقت سوره ي مريم  بياد كه ميفرمايد:
" از زير آن درخت فرزندش او را ندا كرد كه غمگين مباش كه خداي تو از زير قدم تو چشمه ي آبي  جاري كرد* اي مريم شاخ درخت را حركت ده تا از آن براي تو رطب تازه فرو ريزد* تناول كن و از اين چشمه آب بياشام و چشم خود به عيسي روشن دار و هر كس از جنس بشر را كه ببيني به او بگو كه من براي خدا نذر روزه ي سكوت كرده ام و با هيچكس امروز هرگز سخن نخواهم گفت"


حس ميكنم همش يه حكمت قشنگ  بود كه ميگه : اي زن،حتي اگه مثل مريم در اوج نا اميدي هم باشي خدا با توست.

پ.ن1:روز زن مبارک .
پ.ن2: ننوشتنم در سالروز درگذشت دكتر شريعتي را پاي بي حرفي نگذاريد! به قول خودشان:حرفهايي هست براي نگفتن كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند!

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23:56 توسط المیرا فرخی |

خون زن هم خون شد!

یک ماهی ست که قانون جدید دیه با اصلاحات مهمی در ایران اجرا می شود . قانونی که توانسته خود را مجاب کند حقوق زن ایرانی را نیز لااقل به هنگام مرگش با مرد یکسان بداند!

بله! درست متوجه شدید،واقعآ این اتفاق رخ داده. و از این پس به زنها نیز در تصادفات، دیه ای مساوی با مردان تعلق میگیرد.

برای من همیشه از پیشترها جدای بحث مالی، واقعآ این یک سؤال بود: که چرا ارزش جان یک زن در ایران باید کمتر از مرد باشد؟!

با اینکه قوانین زیادی چون حق طلاق،حق حضانت فرزند،شهادت زن و...و...و... در سیستم قضایی ما هست که جای بحث دارد ، ولی همین هم از آن همه غنیمتی ست. یک غنیمت به غنائم امید زنان اضافه شد تا اینکه حس کنند خون یک زن هم در ایران مثل خون مردان خون است.

 

پ.ن :این خبر خوش رو امروز از یه دوست خوب با استناد به یه منبع موثق دریافت کردم که لابه لای همهء دغدغه های فکریم از ته ته دل شادم کرد.

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 21:55 توسط المیرا فرخی |