روز ناگزیر...
این روزها که می گذرد،هر روز
احساس میکنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس میکنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که...

"قیصر امین پور"
حسرت يعني زمستان امسال!
آسمان زمستان امسال همچون آفتاب نگاه يك آشناي ديرينه كه از موضع مضايقه تابيد، از موضع مضايقه باريد!
و هيچ چيز نماند شايد جز حسرت نيمكتي كنار بوستان هميشگي براي حضور برف
و شايد براي حضور دو پرنده...

دو پرنده كه شايد تنها دلخوشي شان از زمستان برفي باشد كه در تنهايي، لااقل به ياد هم نه، باهم(!) روي آن يخ كنند و رد پاشان را بشمارند تا به جاي رد پاي ديگري كه نيست بدوند.
بدوند و چشمهايشان را ببندند تا مگر يادشان برود كه نيست.
تا مگر يادشان برود كه مرگ با دانه هاي برف زمستان قراري دارد!
پرنده مرگ سرد را مي شناسد ولي با اين حال زندگي مي كند!
مي دود،مي پرد،مي رود با اينكه مي داند خواهد مرد ولي هر لحظه را تام زندگي مي كند .
وه! كه چه زندگي پرشكوهي ست هر لحظه را تام زيستن.
و حال زمستان پردريغ هم مي گذرد.
زمستان مي گذرد و پرنده از خودش مي پرسد:
كو پس زمستان؟!
كو پس برف؟!
كو پس ياد زيباي پرنده ي مهاجر در برف؟!
كو پس مرگ...
زمستان مي گذرد و بهار مي آيد و پرنده از خود مي پرسد:
زمستان گذشت ومن زنده ماندم.
(كه مي داند شايد بايد ميماند!)
زمستان مي گذرد وبهار مي آيد و پرنده از خود مي پرسد:
زمستان بي ياد را گذراندم با بهار چه كنم؟!
ولي كسي چه ميداند شايد بهار را هم زنده بماند!
شايد...!
؟!
اما مشکل کرزي کمي پيچيده تر است. کلاهي که کرزي بر سر مي گذارد و در ميان موها و مدل هاي لباس افغان ها و پشتون ها بسيار شيک به نظر مي رسد به شيوه خاصي تهيه مي شود. اين نوع پوست و کلاه که به «کراکول » شهرت دارد از يک بره سقط شده فراهم مي شود. با روشي بربرگونه ميش حامله را مي زنند تا بچه اش را سقط کند و اندکي بعد او را کشته پوستش را مي کنند. نرمي و فر زيباي پوست بره کراکول فقط وقتي که سقط شده باشد به اين نرمي و زيبايي است. بره يي که سالم به دنيا مي آيد و از شير مادرش تغذيه مي کند و پوستش آفتاب مي خورد نرمي و لطافت پوستش از بين مي رود. براي همين است که طرفداران محيط زيست شديداً مخالف اين نوع کلاه هستند. چندي پيش يکي از وزراي هندي از چنين کلاهي استفاده مي کرد ولي او را مجبور کردند کلاه کراکول خود را کنار بگذارد. با اين حال برخي از طراحان مد مانند گوچي مي گويند حامد کرزي شيک پوش ترين رهبر جهان است.
مي گويند اندکي پس از سقوط طالبان بازار کلاه کراکول در افغانستان حسابي داغ شد. بسياري از مردان ترجيح مي دادند کلاهي همانند کرزي داشته باشند.
آنان مي گويند اگر قرار است کلاه کراکول درست نکنيم، پس گوشت هم نبايد بخوريم، در حالي که هر روز گوشت مي خوريم و اشکالي هم ندارد.يک بار کرزي گفت؛ خيال ندارم اين کلاه را کنار بگذارم، زيرا افغان، افغان است، اگر هم خوب به نظر مي رسد که چه بهتر.
این مطلب را در روزنامه ی ۴ اسفند اعتماد خواندم.و با خواندنش علامت سوال بزرگی در ذهنم بوجود آمد که واقعآ این بشر کی سیر می شود؟!
باید مواظب باشیم که برای بدست آوردن چیزی چه چیزهایی را از دست می دهیم.آیا نشانه و نماد خاص این ارزش را دارد که بخاطرش بی رحم شویم آن هم تا این حد؟!
پ.ن:خبر یکم کهنه ست ولی چه کنم که زودتر نشد بنویسم.چیزی هم برای گفتن ندارم!
سورپرایز!
شايد خيلي از اين دست تعجب مردگي ها بعد از چند دقيقه روده برتان كرده باشد و يا هيجاني توآم با شادي را نثارتان كرده باشد مثل تبريك تولدي كه شايد ته دلت هم ميدانستي آن روز روز تولدت است اما با خودت مي گويي هيچ كس يادش نيست ! همان بهتر ، چه خوب كه هيچكس يادش نيست! ولي وقتي كادوها و كيك تولد و شمع و ... از كنجي يورش مي آورند پيش خود مي گويي : يادشون بودا! و در كنار آن غم ته دلي ات يك شادي با همان حضور متناقض جا خوش ميكند.وجودش ناهمگون است ولي اين ناهماهنگي را دوست داري.
نه ! تولدم نيست.همه ي اين صغراها رو چيدم كه برسم به كبراهه! همه ي اين دست سورپرايز كردنها با آنكه هيجاني نسبتآ شگرف را نثارت مي كنند ،ته تهش لااقل ناراحتت نمي كنند.ولي برخي سورپرايزها هستند كه من از حيث وجود دوستان خاص اين چند مدت رنجي عظيم را با همه ي وجودم ويا به قول قیصر امین پور عزيز با همه ي استخوان بودنم تجربه ميكنم.قرار گرفتن اين سوهان از جانب دوست سورپرايزم ميكند ولي بعد از آن ديگر تمام نمي شود .من ميمانم و كشيده شدن ممتد اين سوهان روي استخوان بودنم حتي!
يكي از اين قبيل سورپرايزها كه مرا (از جانب شخصيتي كه نه،ارگاني شايد) سخت آزرد مربوط ميشود به همين كنكور ارشدي كه وقت زيادي را از من گرفت .درست روز كنكور بود كه فهميدم سازمان سنجش اين غمخوار ديرينه ي شبهاي بي خوابي ام طي يك عمليات نه چندان آشكار دفترچه ي سوالاتمان را دو قسمت كرده و اولي كه پر بود از فيزيك و زبان و رياضي و شيمي و ميكروب و سلولي، فقط چند دقيقه ي ناقابل وقت دارد و دفترچه ي دوم كه درسهاي زيادي از گرايش مورد علاقه ي من در آن نيست زمان بيشتري را به خود اختصاص داده.
اين يك زرنگي وصف ناشدني از اين دوست ديرينه بود! چرا كه اكثر درسهايي كه نياز به فكر زياد داشتند در دفترچه ي اول بود.و اين زرنگي باعث شد من كه اين همه خود را براي زبان آماده كرده بودم چندتا تستي هم كه از زبان زدم روي هوا زدم!
اميدوارم نگيد كه خراب كردي و فرافكني ميكني! چون با اين همه بد نبود. اين يكي از بهترين سورپرايزهاي دردناك اين چند مدت بود!
وبا در نظر گرفتن اين نكته كه اين عشق من به سنجش يكطرفه و فقط از جانب من است تا حدي پذيرفتني ست ولي امان از سورپرايزهايي كه ...!
با چند درجه سخت تر،اذيت و آزار تني چند از دوستان خيلي نزديكم بود كه به ظرافت هرچه تمامتر از پشت ضربه مي نواختند و مرا مفيوض لطف خود ميكردند و من با اينكه ميدانستم، ضربه هاشان را تحمل ميكردم تا مگر اين زدن راضيشان كند!
چه بگويم ؟!
به قول بهمن رافعی:
از دست عزيزان چه بگويم گله اي نيست گرهم گله اي هست دگر حوصله اي نيست!
پ.ن:اگه وقت کردین یه سر به دوست و برادر عزیزم نویسنده ی وبلاگ شکرفروش بزنین.لطف کردن و با شیرینی خاصی که در طنز و طنز نویسی وجود داره وبلاگ من رو هم جزو کیسای هنرنمایی شون با عنوان "هفت ساحل هفت پیوند" قرار دادن.این از اون سورپرایزای خیلی قشنگ و فوق العاده بود.همینجا ازشون تشکر میکنم که به وبلاگ تلخ من حلاوت بخشیدند!
