تبليغاتX
زیر گنبد کبود

...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 21:58 توسط المیرا فرخی

سفر بخیر مسافر (به یاد استاد ولیزاده)

تو هم رفتی؟!

باورش برایم سخت بود گرچه گفته بودی رفتنی هستی.

دست مریزاد استاد! مارا به که سپردی؟

حال بی تو با آموزش بی پرورش چه کنیم؟!

حال بی تو چه کسی  از درد مرد بسازد؟!

 حال بی تو چه کسی از سوز دلش برایمان ترانه بخواند با آن صدای گرم و صمیمی؟

حال بی تو قندیل های ته دل یخ زده مان را چه کسی آب خواهد کرد؟

حال بی تو...

 بی تو انسان مؤمن به راستی کیمیا می شود!

رفتی؟

خوشا به حالت مسافر...

                                    .

                                         .

                                               .

                                                   خوشا به حالت...!

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 18:33 توسط المیرا فرخی |

چرخ و فلك!

دنبال جایی می گشتم که تندتر از چرخ این فلک بچرخد

 و به تو رسیدم ای چرخ و فلک!

بچرخ چرخ و فلک

بچرخ که خیلی خسته ام!

بچرخ تا مگر یادم رود کندی زمانه را

تا مگر یادم رود فرسایش روزهای پیشین را

تا مگر یادم رود روزهای انتظار را

تا مگر یادم رود یاد را!

تا مگر يادم رود كه چرخم لاي دنده هاي زمخت فلک گير افتاده است!

بچرخ

مگر نمیدانی بهار آمده ست؟!

بچرخ ...

تندتر بچرخ ...

تندتر ...

شورابيل

 

                   ... ولی چه سازم تو را که تو هم کند می چرخی!

 

پ.ن:هیچ دیده اید عجیب جور آسمان زمستان ۸۷  را آسمان بهار ۸۸  میکشد ؟! بهار ! مطمئن باش لااقل من یکی تو را سخت می ستایم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 14:4 توسط المیرا فرخی |

بهار من گذشته شاید...

۲۴ بهار گذشت گرچه هنوز ۲۴ساله نشدم!

24 بهار گذشت با داد و فرياد گنجشكها براي آمدنش  و 24 بار درختهاي باغچه ي كوچك خانه مان به بار نشستند.

نوروز امسال هم گذشت و من بیشترش را در مسافرت بودم.

نوروز امسال  روز نويي بود چون باعث شد اكثر مكدرات ذهني ام را دور بريزم وبا خودم خلوت كنم.  گاهي هم كتاب از ندارد تا دارا  ي علي اشرف درويشيان (نويسنده ي قهار داستانهاي كوتاه) را بخوانم و گوشه ي چشمي تر كنم! و به اين بينديشم كه خيلي چيزها و كسها دارم كه بخاطرشان بايد شاكر خدا باشم.

 

خانه كه بودم آسمان به زمين هم ميرسيد بايد فوتبال تيم ملي را در استاديوم هم نشد (!) لااقل در خانه تماشا كنم ولي فوتبال ايران و عربستان را وقتي از امامزاده صالح تهران برميگشتيم لاجرم با هندزفري گوش ميدادم و آه ! از آن گل مسعود شجاعی كه عنان از كف داده در اوتوبوس داد زدم گل!!!

تصورش را بكنيد خنده ي مسافرين را موقع پياده شدن و چشم غره اي كه همراهان نسبت به بنده ي حقير مبذول داشتند!

و خدا بگويم دهان اين ريحانه خانوم دخترخاله ي بنده را گل نگيرند كه گفت: بيخيال بابا! اينا يه دونه بزنن 2 تا خوردن.و به خانه رسيدن همانا و گل خوردن همانا.

دلم ميخواست به تيم كنيا ببازيم ولي به اين عربها نه!

بگذريم، گرچه نگذريم هم ناچار ميكند به گذشتن و ميگذرد!

نوروز امسال زيبا بود خيلي زيبا. بخصوص وقتي بداني چشمهاي زيادي منتظر آمدنت هستند. وه! كه چه حالي ميدهد پس از 10 روز بيايي و ببيني آمار نظرات تاييد نشده ي وبلاگت ارتقاء كرده و از 110 تا به 147 تا رسيده!

چه شود؟!

 آدم حال ميكند يك شب  خان دايي اش به سرش بزند خواهر و خواهر زاده ها يش را عشقي از تهران ببرد به قم و بكوب براند تا 4 صبح.

وهمه چيز باشد در آن روشنايي بي انتها.همه ي خوبيها. وآنچه كه بيشتر مبهوتم ميكرد آرامشي بود كه در همهمه ي زائرين مرا مثل هاله اي فرا گرفته بود. چقدر دلم تنگش بود.

 

نوروز امسال را  برايم خيلي قشنگ چيده بود! قشنگتر از نوروزهاي پيشين. تنهايي اش دلداري ام ميداد وهمه چيزش بجا بود فوتبالش ، كتابش، شربت اشتها آور قبل از غذايش، سفر تفريحي و مذهبي اش، دلتنگي هايش، مخاطبين دلتنگي هايش حتي واشكها و لبخندهايش حتي  بجا بود.

 

و چه زيبا گفته اند كه بهار يعني:

 

                                            به آر...

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 0:38 توسط المیرا فرخی |

عشق است!

يكي از بهترين و زيباترين احساساتي كه فكر ميكنم دم نوروز ميشه تجربش كرد چيدن سفره ي هفت سين باشه . يه چند ساليه خودمو مجاب كردم كه هميشه سر وقت اين كارو به بهترين نحو انجام بدم.

يه حس آرامش عميق همراه با تازگي بهم دست ميده.انگار اومده باشي استقبال بهار...

                                                       

هفت سين

پ.ن:البته اين عكسو تو گوگل پيدا كردم.هفت سين خودم از اين خوشگل تره! نشد بذارمش اینجا!

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 11:52 توسط المیرا فرخی |