لمس زندگی...
در میانه ی زمستان،
در میانه ی سرما
به آن اندازه نابهنگام...
بودنت حضور بی امان امید در نفسهای واپسین احتضار!
در هزار توی دلی خسته و بیمار
نه اینکه پیش از آن نبوده ای، نه!
مرا یارای دیدن تو نبود...
آمدنت به هنگام یورش پیاپی این سؤال بود که:
آیا مرا بعد از این زندگی تواند بود؟!
وجوابی روشن که:
مرا زندگی نامید...
و اما تو:
یک سادگی مقدس...
یک وسعت بی انتها...
یک نگاه پر تمنا!
پشت زاویه ی قربانگاه...
همانجا که تو خویشتن خویش را هزاران بار به نام عشق قربانی کرده ای...
وابستگي
وابستگی چیز عجیبی ست مثل عادت،مثل روزمرگی يا اصلآ خود اعتياد.
عشق به چیزی یا کسی همیشه هم از ابتدا به قصد وابستگی ایجاد نمی شود. گاهي از سر تفنن و تفريح شروع مي شود و گاهي هم ممكن است خيلي منطقي و با اهداف والا شروع شود .مثل كشف دنياي جديد مثل شناخت ،مثل يكي شدن.
ولي همين كه چند روز و يا چند ماه مي گذرد وابستگي هم جلوه مي كند. فكر ميكنم هر كس كه بگويد دلبسته شده بي آنكه وابسته شود دروغ گفته است!
چرا كه در هر صورت اين احساس كم يا زياد خودش را نشان خواهد داد. و اين بسته به هنر فرد است كه سعي كند تا خودش را كاملآ وابسته نكند تا اگر شرايط عوض شد از هم نپاشد.(ولي اين بندرت پيش مي آيد)
وابستگي ميخكوبت مي كند به زمين. گاه آدمي را به يك مرداب تبديل ميكند چرا كه شخص نمي تواند كنار جاري بودن و رفتن توامان عشق هم بورزد.
در قانون وابستگي رفتن و جاري بودن و استقلال با خواستن و دوست داشتن منافات دارد يا بايد خر را خواست يا خرما را!
وابستگي گاهي اوقات لباس دلبستگي بر تن مي كند مي شود شيري كه با آب مخلوطش كرده باشي. امتزاجش سخت مي شود .به مويي بند ميشود تفاوتش.
وقتي وابسته ي كسي يا چيزي ميشوي گويا تمامآ خود را روي يك چوبدستي يا ديوار مي اندازي و به آن تكيه مي دهي چنانكه احساس كني بدون آن تكيه گاه خواهي مرد! و وقتي از قضا آن ديوار فرو بريزد و يا آن چوبدستي را از زير شانه ات بكشند( كه من اسمش را مي گذارم حكمت!) با سر به زمين خواهي خورد .طوريكه بلند شدنت خيلي دشوار مي گردد. مي شكني و بي صدا ترك برميداري.
آفت دوست داشتن عادت است و آفت رابطه وابستگي.
پ.ن: نمیدونم چرا یاد شعر قيصر افتادم:
موجيم و وصل ما از خود بريدن است
ساحل بهانه اي ست رفتن رسيدن است...
عنوان ندارد!

به اين فكر ميكنم كه در جامعه ي حال حاضر ايراني يك زن چقدر بايد براي فعاليت بيرون از خانه و حتي رفت و آمدهاي روزمره انرژي صرف كند .
با آنكه ديگر خيلي از مردم روشنفكرانه وبا گاردي باز به اين موضوع نگاه مي كنند و در واقع ديگر وقتي صحبت از فعاليت زنها در جايي به غير از منزل مطرح مي شود كمتر كسي پيدا ميشود كه با اين موضوع مخالفت كند و يا لااقل براي اينكه در ديد انظار دگم جلوه نكند مخالفتش را علني كند، ولي هنوز هم كه هنوز است هستند كساني كه نتوانستند به درستي اين موضوع را براي خودشان هضم كنند.
اگر هم مخالفت علني در كار نباشد لااقل دهن كجي يا ابرو بالا انداختني و يا كم كمش انزجاري هميشه هست. خصوصآ در شهرهاي كوچك .
يك زن در پس ضمينه ي ذهنش ( اوه! نه چه ميگويم ) تمام فكرش در تمامي روز به اين است كه وقتي از خانه بيرون مي آيد تا به خانه مي رسد چقدر بايد انرژي مصرف كند تا كسي به چشم بد نگاهش نكند!
كسي فكر نكند براي خودنمايي بيرون آمده.
كسي از خودش نپرسد: كه زن چه و جامعه چه؟!
يا چه ميدانم كسي نگويد همين زنها هستند كه فكر جوانان مردم را منحرف ميكنند!!!
و...
يك زن همين كه از خانه بيرون مي آيد به انواع و اقسام مناسبات و رفتارها ي اجتماعي اش با مردان ريز بينانه فكر ميكند. ذره بين خودش مي شود چرا كه زير ذره بين است!
به اينكه نكند مقنعه يا روسري ام كج بايستد و تاري از موهايم را نااهلي ببيند و نعوذ بالله ال شود!
نكند در خيابان كه راه مي رود چيزي از sms طنز ديشب به يادش بيايد و يا خاطره اي برايش تداعي شود و ناخودآگاه تبسمي كند و براي مردم اين امر مشتبه شود كه حتمآ عاشق پسر ژيگولوي سوپرماركتي سر خيابان شده و نه اصلآ چندي ست با هم رابطه دارند و ...!
و يا وقتي در تاكسي مينشيند پاهايش را مچاله كند و كيفش را ديوار مرزي كند تا بغل دستي اش كه از قضا اگر مرد است راحت باشد و به طبع آن خودش هم راحت باشد و زبانم لال اتفاق ناگواري براي بغل دستي اش نيفتد!
و يا وقتي سر كلاس ، در اداره يا در خيابان حرف ميزند فركانس وولوم صدايش از چند هرتز بالاتر نرود تا كسي نوع صدايش را به حساب ناز و عشوه ي زنانه نگذارد.
وقتي همكلاسي يا استادش لاجرم بايد با او در مورد گزارش كاري يا مبحث درسي صحبت كند اخم كند تا براي اطرافيان احتمالي اش تصور ديگري پيش نيايد خدايي ناكرده! اطرافياني كه ديگر اينجا عوام نيستند دانشجو هستند و استاد.
و يا وقتي در محيط اجتماعي با مردي هم صحبت ميشود حتما بايد چشمش پايين باشد و سوسكها و مورچه هاي گوشه ي اتاق را بشمارد تا آن تير زهر آلود كه از جانب شيطان است بر قلب و چشم مرد بيچاره فرود نيايد!
نميدانم ، واقعا نميدانم اين بساط بي اعتمادي جنس مخالف نسبت به هم تا به كي ادامه دارد و چقدر قرار است در جوامعي مثل جامعه ي ما سر اين موضوع انرژي صرف شود.
چقدر؟!
حکم!

زندگی تاس خوب آوردن نیست زندگی تاس بد را خوب بازی کردن است...
پ.ن: منبع ناشناس!
قحطی!
يادمه يه وقتي يكي از استادامون مي گفت هر قوميت و مليتي سعي ميكنه پيامبران و علماي ديني مذهب خودش رو به شكلي كه خودش دوست داره به تصوير بكشه و بعبارتي با اينكار اون شخص رو به خودش منسوب تر بدونه.
مثلا مسيحي ها عيسي مسيح رو با چشماي سبز و موهاي بور تو كليساها نشون ميدن.بودايي ها بودا رو به شكلي كه خودشون مي پسندن و ...
و تو دين ما هم مثلا بعضي از مسلمونهاي ايراني دوست دارن چهره ي حضرت محمد و امامان رو ايراني به تصوير بكشن! نمونه ي واقعي و عيني اون هم همين تمثالها از معصومين هست كه تازه چند وقتيه استفاده ازشون مجاز نيست و تقبيح ميشن.
شايد البته بعضي از اين نقاشها حتي خودشون هم به اين موضوع واقف نباشند.
با ديدن فيلم يوسف پيامبر در بعضي از صحنه ها و سكانسهاي خاص حرفاي استادم برام تازه شد خصوصآ چند قسمت پيش كه جناب آقاي سلحشور كارگردان فيلم به شكلي كاملا رندانه اين كارو انجام داده بود!
و علي الخصوص صحنه اي كه قرار بود زليخا جوون بشه.اونجا يوسف چيزي شبيه به عبا پوشيده بود و چهره ش با اون ريش و عبا و عمامه (!) بيشتر شبيه به عربها بود تا بني اسرائيلي ها.
يا حتي لباسهاي زليخا و آسناد كه بي رودر بايسي چادريشون كرده بودن!
گرچه همه مي دونيم كه حجاب اينجوري و به اين سبك و سياق بعد از اسلام متداول شد.
با اينكه شايد يجورايي هدف كارگردان فيلم از اين طرز لباس و وجنات برام رو شد ولي منكر اين هم نيستم كه مطمئنآ آقاي سلحشور و همكارانشون براي اين فيلم زحمات زيادي كشيدن تا جاييكه اكثريتي كه اين سريالو مي بينن معتقدن كه خيلي زيبا و هنرمندانه ساخته شده . و بنظر خودم هم اين سریال خيلي جلوتر از نسخه ي آمريكاييشه . و از اين لحاظ خيلي برام قابل تقدير و ستايشه.
ولي بيشتر و بيشتر و بيشتر تحسينش ميكردم اگه سياستهاي اينجوريو لابه لاي قسمتهاش نمي ديدم.
راستش اينجور مواقع حس ميكنم يوسف هم مثل ورزش و سينما و اخبار سياسي شده!

