...
چشمهایی که مثل زمین گرد است
تصویری از دنیا
دنیای درهای قفل
دنیای دیوارهای بی پایان
آن قدر که هر بار برابر آینه می ایستم
تصویر لاک پشتی به پشت افتاده
مرا به انتظار رهگذری می برد
که بیاید و برگرداند این دنیا را
"گروس عبدالملکیان"
پ.ن:من ایمان آورده بودم به آغاز فصل سبز
جز اندوه هیچ واژه ای بیداد نمی کند...
مرتبط با هیچ مرتبط باپوچ!
خسته ام
خیلی خسته!
حال فهمیدم درد علی چه بود وقتی که به خاطر مصلحت (!) سکوت کرد و فرمود: سکوت این چند سال به سان استخوانی در گلویم بود.
استخوان در گلویم است!
دلم میخواهد بروم سراغ کتاب دکتر و آن فصلش را بخوانم که مردم جاهل (یعنی همان عوام کالانعام!) علی را خانه نشین کرده با دیگری بیعت کردند.
بگذاریم بگذرد.
آری بگذاریم این سالهای حرام نیز بگذرد!!!
نگذاریم چه کنیم؟!
از نو (restart)
ریشه های ما به آب ،
شاخه های ما به آفتاب می رسد.
ما دوباره "سبز" می شویم...
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...
مثل یک اقیانوس هستند که ته تهشان هرچه که هست پیداست.
و تو برای من همان اقیانوس بودی که همیشه از کنارش با عجله عبور میکردم.چشمهایم را می بستم تا نبینمش ولی به قول شاعر:
چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم
ناگهان دل داد زد دیوانه من میبینمش
دیدنت را چشم دل شهادت داد و چشم سرهم از انکارش بازماند.
برای من تو فقط حرف نبودی.
برای من تو اوج صبوری یک عاشق برای اهلی شدن یک عشق وحشی بودی همانجا که عشق واقعی آن باشد که بتواند برای معشوقش صبر کند!
همه ترسیدند اما من و تو نترسیدیم و به چراغ و آب و آیینه پیوستیم .
به لحظه ی آشناییمان فکر میکنم آن روز حتی نامت را هم به درستی نمیدانستم آن روز هرگز فکر نمیکردم که امروزی باشد و بارانش میان آفتاب نیمروزی نام من و تو را به هم گره زند تا نام زیبایت را ورد زبانم گرداند.
آری من برای توست که می نویسم:
برای صداقت کلامت
برای بردباری قلب مهربانت
برای وجود ساده و در عین حال روح بلندت
برای تویی که دوستت دارم.
دوستت دارم با همه ی غلط های املایی و انشایی و دستوری ات !!!
دوستت دارم با همه ی دستپاچگی های گاه و بی گاهت!
دوستت دارم.
آری دوستت دارم...
نه، من هرگز عاشقت نبودم بدان معنا! من همیشه دوستت داشتم. یک عشق آرام و متین که سوزاننده و ویرانگر نیست.
و این شد که در صفحه ی دوم شناسنامه ام نام تو را نوشتند در کنار تاریخ 16 خرداد 88.
یا علی...
ققنوس در آتش!
بلكه نزد بسياري ديگر از مردم جهان نيز چنين بوده است ؛ و هر يك از ملتها
بگونه اي آتش را ستوده و هنوزهم مي ستايند؛
مي توان گفت آتش از زماني در ميان آرياها ستوده شد كه هنوز نامي از يوناني
و ايراني و هندي و اروپايي در ميان نبوده است و همه اين مردم همه با هم زيرنام
(آريا) يك گروه ناپراكنده را تشكيل مي دادند . آتشي كه در آتشگاههاي همگاني
و يا آتشگاههاي خانگي اين مردم مي سوخت و هنوز هم مي سوزد و گرامي
داشته مي شود ؛ از جنس آتش معمولي بشمار نمي آيد ؛ سرشت آن چيز ديگري
است ؛ آتش پاكي است كه جز با اجراي آيينهاي ويژه افروخته نمي شود ؛ يك
هستي مينوي(معنوی) است كه افزون بر درخشندگي و گرما بخشي ؛ جان و روان و اراده
و انديشه هم را فروزان می کندو كارهارا تکاپو می بخشد. رويهمرفته مي توان گفت كه گوهرآتش
و گوهرزندگي از هم جدا نيستند ؛ هرجا كه آتش هست زندگي هست و آنجا كه آتش نيست نازندگي است.
هدف از کپی پست کردن این مطلب از وبلاگ نشان فروهر تبلیغ و یا ترویج دین زرتشت یا هر دین دیگری نیست.
خواستم بگویم که گاه آتش با آن همه سوزندگی و تلاشی اجسام تنها مسکنی می شود که با آن میتوانی خود را از قید خیلی از دردها رها کنی.به این نتیجه رسیده ام که آتش نه تنها یکی از روشهای استریل کردن اجسام است که شاید یکی از بهترین روشهای استریل کردن روح و ذهن آدمی از خیلی تلخی ها و نامرادی ها هم باشد.آتش را دوست دارم و با زل زدن در شعله های قرمز و نارنجی اش آرامش می یابم .خصوصآ وقتی انبانی از ورق پاره های دروغین در آن میسوزند و شعله ورش می کنند!
ققنوسی را میمانم که در آتش سوخت و از نو متولد می شود...
پ.ن: نمیدانید چه لذتی دارد سوزاندن درد!

