...
عهد و وفا بی اثر شد
ناله عاشق، ناز معشوق،
هر دو دروغ و بی ثمر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد،
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد
دیده تر کن!
زارع از غم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پر می ناب،
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر کن،
از مساوات صرف نظر کن
ساقی گلچهره بده آب آتشین،
پرده دلکش بزن ای یار دلنشین
ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین
کز غم تو ، سینه من،
پر شرر شد ، پر شرر شد .
" ملک الشعرای بهار "
چرا؟!
دارم به این فکر میکنم که چرا ظاهر بعضی از آدمها با باطنشون اینقدر متفاوته.اظهار محبتشون با کینه و نفرتی که از چشماشون میخونی نمیخونه!
دلم میگیره وقتی می بینم دوستی عمیق یه دوست سر بهونه های الکی به نفرتی تبدیل میشه که تا حالا برام نا آشنا بوده از جناب دوست!
عجیبه برام که به چشم برهم زدنی کن فیکون میشن آدمها.دوستیاشون ،محبتاشون و حتی اعتقاداتشون.
نمی فهممشون.انگار که به قول فالگیر جماعت جادوشون کرده باشن یا شایدم از اول همین جوری بودن فقط زیر یه نقاب بازم الکی خودشونو جا کرده بودن.(گرچه پذیرش این یکی برام سخت تره)
وبلاگشونو که میخونی،باهاشون که هم کلام میشی کلی حالی به حالی میشی از فکرها و اندیشه های روشنشون ولی کمی که میگذره به یه مجهول که تو زندگی شون برمیخورن پاک خودشونو می بازن و کم میارن و هرچی کاسه کوزه ست سر اطرافیانشون می شکنن.فرافکنی می کنن و اشتباهات خودشونو به اسم کس دیگه ای می نویسن.اون وقته که دیگه نمی شناسمشون . دلم می خواد برم تو لاک خودم تا نبینمشون .تا زوال انسانیتو تو وجودشون حس نکنم. تا یاد اردای چی چی شناسانشون نیفتم که یه عمر این جور آدمها رو باهاشون میشناختم.
خسته میشم از این همه نقاب ،از این همه دروغ،از این همه فریب.
پیش خودم میگم چرا به اینجا رسید؟ چی شد؟ آیا ارزششو داشت؟ و کلی سوالای دیگه که برای به زبون آوردن یا نیاوردنشون با خودم کلنجار میرم.
اگه اندیشه های کسی هرچقدرم بد باشه ولی به کسی ضرری نرسونه بازم میشه تحملش کرد.امان از روزی که یه صورتک مثلا روشنفکر مثل بربرها با چاقوی تفکیک بیفته تو جون آدمها وهرکس رو که افکارش باهاش نمیخونه زخمی کنه!
زخمی که بهم میزنه از زخم دشمن عمیقتره.
تمام تلاشمو میکنم که قضاوت عجولانه ای درموردشون نکنم.چرا که چه زیبا گفته که: خدایا کمک کن وقتی بخواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم با پاهای او راه بروم.
هر روزنی برام امید میشه که بهشون نزدیک شم تا بگم به اصلت برگرد ولی امان از روزی که روزن ها رو هم بسته باشه!
شگفت زده ام...
خسته ام...
دلگیرم...
خوشبختی
دارم لمسش میکنم یه جورایی این خوشبختی رو.

نتِ سکوت...
همانطور كه اطلاع داريد صداوسيما در شرايط فعلي مستمرا اقدام به پخش سرودهاي ميهني اينجانب به ويژه سرود «ايران اي سراي اميد» ميكند. جنابعالي مستحضريد اين سرود و ديگر سرودهاي خواندهشده متعلق به سال 1357 و 1358 است و هيچ ارتباطي به شرايط كنوني ندارد.
اينجانب در سال 1374 نيز اعلام كردم راضي به پخش آثار خود از صداوسيما نيستم، مجددا تقاضاي خود را تكرار كرده و تاكيد ميكنم، آن سازمان هيچ نقشي در تهيه اين آثار نداشته و شايسته است به حكم شرع و قانون سريعا كليه واحدهاي آن سازمان از پخش صدا و آثار من خودداري كنند.

