ابر و رود...
اول دریا آرام بود
و شب ها راه نمی رفت
تا تو هوای شهر به سرت زد
حالا هزار سال است
دریا،
گیج
هی می رود
هی بر می گردد
الیاس علوی_ من گرگ خیالبافی هستم_ نشر آهنگی دیگر
.
.
.
.
آهسته
آهسته
نگاهت میکنم از دور
نمی خواهم نگاهم با نگاهت تلاقی کند
نمیدانم چرا!
شاید همیشه از سنگهایی که پیش پای رهگذر چیده می شوند تا نرود میترسیدم
شاید از اشکی که می غلتید به روی گونه های آشنایی که نگاهم دارد میترسیدم!
و من نمی خواستم آن سنگ یا آن اشک باشم!!!
دوست داشتم ابری باشم بر فراز رودی که تو باشی
تو بروی و من نگاهت کنم
من ببارم تا سیرابت کنم...
از زیر نگاهت میگریختم تا مگر نبینیم
دست خودم نبود !
لامروت بد پیله ای ست!
عجیب قلب آدمی را می فشارد...
عجیب بغض میشود پشت سیبک گلویت و یک به یک تارهای صوتی حنجره ات را درو میکند
عجیب دلش میخواهد ببردت در تنهایی و یادگارهایت را در دست بگیرد و بی صدا گریه کند
وابستگی را میگویم...
نه ! شاید هم دل بستگی را...
عجیب مثل فیلم جلوی چشمانت رژه می رود و تقلاهای مرا برای رسیدن به آخرش نادیده میگیرد،
دائم فلش بک میزند به خاطرات گذشته مان...
به خنده هامان...
اشک هامان...
گله هایمان از زمانه...
چند تا دلخوشی باقیمانده مان که برایمان عالمی بود
دوام نیاوردم و باریدم چو ابر!
با اینکه میدانستم رفتنت عین رسیدن است
با اینکه میدانستم اگر بروی در راه مانده های زیادی از وجودت سیراب میشوند
با اینکه میدانستم اگر بروی و دور شوی آن سوتر کودکی پاهای برهنه ی تبدارش را در امواج روحت فرو می برد تا مگر آرام شود.
با اینکه خنده های آن کودک را ازحالا میدیدم اما می باریدم تا مگر خود نیز آرام شوم با اشکهایی که برای نبودنت میغلتید بی اختیار من.
آرام و جاری برو ...
من هم میروم...
نمیدانم کجا و کی نقطه ی تلاقی نگاه من باشد با تو
اما تا آن روز در حالیکه می روم منتظر میمانم ...
بدرود رود پرجود...
...
...
... .
پست مرتبط:
