تبليغاتX
زیر گنبد کبود

حقیقت ناگفته!

 

پشت حرم حضرت زينب در قبرستان بي بي زينب کنجی هست كه هر ايراني نه،بلكه هر مسلمان پژوهشگري را به خود جلب ميكند.

پرسان پرسان به قبر دكتر علي شريعتي ميرسيم.

در بدو ورود يك تابلوي كوچك هست كه با فلشي قبر يكي از بزرگترين نويسنده هاي ديني قرن معاصر رانشانمان  ميدهد.

گوشه اي در قبرستان بي بي زينب كه گويي سكوتش،غربتش و كوچكي بزرگش(!) همه نشان از روح بزرگ صاحبش دارد.

 

روي كاشي هاي سفيد مقبره هركس چيزي نوشته ولي اكثرآ سخنان خود استاد هست كه با رنگهاي مختلف  نشان از گونه گوني انسانهايي دارد كه به دنبال ايشان آمده اند تا ببينند حقيقتي را كه دكتر ميگفت با گوش سپردن به ناگفته های یک انسان بدان نائل میتوان شد.

آمده اند تا گوش فرا دهند…

اینجا پر از ناگفته های بزرگ مردی  است تنها،که  آرام و صبور خوابیده .

دکتر شریعتی دین خود را اداء کرد ....

دنبال ناگفته های خودم هستم و کوچکی و لنگی پاهایم در کنار قلوه سنگهای جامعه!

دوست دارم خودم را اصلاح کنم همانطوری که تو گفتی . چرا که اگر بخواهم بجای دیگری  قضاوت کنم

باید بتوانم با پاهای او راه بروم.

سکوت...

نگاه...

و

بغض:آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک بریزد،زندگی به رنج کشیدنش می ارزد...

.

.

...

قبرستان بی بی زینب

 

 

پ.ن:براي ديدن بقيه ي عكسها روي ادامه ي مطلب كليك كنيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 13:5 توسط المیرا فرخی |

بهتی زیبا مثل جمیل گفتن زینب به عاشورا...

به چیزی شبیه رویا می مانست چیزی شبیه خواب اما یک خواب زیبا. آنقدر که هنوز هم که هنوز هست نتوانستم زیبایی اش را توصیف کنم.

ولی واقعیت داشت! سفر سوریه را می گویم .

از گلستان ابراهیم کنار قصر نمرود در اورفای ترکیه گرفته تا حرم زینب (س) در سوریه.

از حرم سه ساله ی حسین گرفته تا راس الحسین .

نمیدانم کجا و کی بود که شنیدم پیامبر نام حسین  را معنی عربی اسم یحیی گذاشته. پیغمبری که شهید شد.

در مسجد اموی (بنای بزرگی که پر از نقش و نگارها و معماری های زیبا بود ) گوشه ای بنام راس الحسین شیعیان را به خود می خواند. درست در چندمتری محل دفن سر یحیای پیامبر.

از یحیای پیامبر گرفته تا حسین...

سر یحیی در کنار سر حسین...

آنوقت است که وقتی نگاه میکنی بنای باشکوهی مثل مسجد اموی جز یک معماری زیبا به چشمت نمی آید ولی تمام فکر و ذهنت واقعه ی عاشورا را مجسم میکند.

صد مترپایینتر از مسجد اموی حرم حضرت رقیه است.حرم کوچکش دیوانه ات میکند.

درب حرم ساعت 4.5 صبح باز میشود وکسانیکه می خواهند نماز صبح را در حرم بخوانند باید منتظر بمانند.یک دفعه در باز میشود و سیل عاشقان سرازیر میشوند.

برایش عروسک نذر میکنند و می آورند برایش گوشواره می آورند ولی همگی عاشق اینند که کنیز وغلام حلقه به گوشش باشند.

خانه های اطراف حرم بافت کهنه و خرابی دارد چندان که وقتی نگاه میکنی از خود می پرسی خدایا حالا که این خانه ها این گونه اند چهارده قرن پیش اینجا چگونه بوده؟!

خرابه های شام که میگفتند اینجا بود؟!

باز عاشورا برایت زنده میشود.

آهان ! فهمیدم وقتی رقیه بی تابی میکند سر حسین را از جایگاهش در مسجد اموی برای دخترش می آورند.

خدای من! زینب ، رقیه و سر شهدای کربلا از جمله سر ابوالفضل (ع) در قبرستان باب الصغیر همه به یکباره عشق حسین را فریاد میزنند .

این که ...

نه ! بخدا نمی توانم این همه شکوه را بیان کنم.

کلمه ندارم!

با خود می گویم همه ی سختی های مرز( چه آن علافی 16 ساعته اش و چه نگاه منت گذار ارزیاب  ترکیه ) می ارزد به لحظه ای سکوت و تفکر در ایوان حرم زینب (س)

تازه با خود می گویم :

خدایا من کجا و اینجا کجا...!

 

پ.ن:این بهترین هدیه ی عشقم بود. زیباترین و آرامش بخشترین لحظات عمرم را در سوریه سپری کردم کنار نام حسین...

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 1:25 توسط المیرا فرخی |