وابستگي
وابستگی چیز عجیبی ست مثل عادت،مثل روزمرگی يا اصلآ خود اعتياد.
عشق به چیزی یا کسی همیشه هم از ابتدا به قصد وابستگی ایجاد نمی شود. گاهي از سر تفنن و تفريح شروع مي شود و گاهي هم ممكن است خيلي منطقي و با اهداف والا شروع شود .مثل كشف دنياي جديد مثل شناخت ،مثل يكي شدن.
ولي همين كه چند روز و يا چند ماه مي گذرد وابستگي هم جلوه مي كند. فكر ميكنم هر كس كه بگويد دلبسته شده بي آنكه وابسته شود دروغ گفته است!
چرا كه در هر صورت اين احساس كم يا زياد خودش را نشان خواهد داد. و اين بسته به هنر فرد است كه سعي كند تا خودش را كاملآ وابسته نكند تا اگر شرايط عوض شد از هم نپاشد.(ولي اين بندرت پيش مي آيد)
وابستگي ميخكوبت مي كند به زمين. گاه آدمي را به يك مرداب تبديل ميكند چرا كه شخص نمي تواند كنار جاري بودن و رفتن توامان عشق هم بورزد.
در قانون وابستگي رفتن و جاري بودن و استقلال با خواستن و دوست داشتن منافات دارد يا بايد خر را خواست يا خرما را!
وابستگي گاهي اوقات لباس دلبستگي بر تن مي كند مي شود شيري كه با آب مخلوطش كرده باشي. امتزاجش سخت مي شود .به مويي بند ميشود تفاوتش.
وقتي وابسته ي كسي يا چيزي ميشوي گويا تمامآ خود را روي يك چوبدستي يا ديوار مي اندازي و به آن تكيه مي دهي چنانكه احساس كني بدون آن تكيه گاه خواهي مرد! و وقتي از قضا آن ديوار فرو بريزد و يا آن چوبدستي را از زير شانه ات بكشند( كه من اسمش را مي گذارم حكمت!) با سر به زمين خواهي خورد .طوريكه بلند شدنت خيلي دشوار مي گردد. مي شكني و بي صدا ترك برميداري.
آفت دوست داشتن عادت است و آفت رابطه وابستگي.
پ.ن: نمیدونم چرا یاد شعر قيصر افتادم:
موجيم و وصل ما از خود بريدن است
ساحل بهانه اي ست رفتن رسيدن است...

