لمس زندگی...
آمدنت بسان شکوفه آوردن شاخه های خشک درختان بود
در میانه ی زمستان،
در میانه ی سرما
به آن اندازه نابهنگام...
بودنت حضور بی امان امید در نفسهای واپسین احتضار!
در هزار توی دلی خسته و بیمار
نه اینکه پیش از آن نبوده ای، نه!
مرا یارای دیدن تو نبود...
آمدنت به هنگام یورش پیاپی این سؤال بود که:
آیا مرا بعد از این زندگی تواند بود؟!
وجوابی روشن که:
مرا زندگی نامید...
و اما تو:
یک سادگی مقدس...
یک وسعت بی انتها...
یک نگاه پر تمنا!
پشت زاویه ی قربانگاه...
همانجا که تو خویشتن خویش را هزاران بار به نام عشق قربانی کرده ای...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت
23:51 توسط المیرا فرخی |

