صدایش سوز غریبی داشت!
به شاگردانش زل میزند با چشمهای درشت روشنش گویی احساسی را که در ورای هر چهره نهفته است می کاود و بیرون می کشد و برایش از لابه لای وسعت واژگان خفته در مغزش واژه ای می یابد.گویی واژگان در مقابل چشمانش رژه می روند و او به طنازی بهترینش را برای وصف حالات و اهدافش بر میگزیند!
می گوید:"شماها مثل درختای گلابی هستین! و واژه ها مثل گلابی هایی بر روی درخت وجود شماست باید تکونتون داد تا میوه هاتون بریزه! و من اومدم که فقط اون تکونه رو بدم و باهم برسیم به کلمهءAhaaaaaa!"
این ترم با او درس متون تخصصی زیست شناسی را دارم.ترمهای پیش زبان عمومی را با او پاس کرده بودم.با شیوهء تدریسش آشنا بودم.شیوهء تدریسش نمود واقعی آموزش و پرورش را توأمان دارد.(دیوانه ات می کند!)
چنین استادان و دبیرانی در طول تحصیل من شاخص بودند.چون خرق عادتی بودند در این نظام آموزش و پرورشی که مدارش فقط حول آموزش خشک و بی روح و منجمد کننده می چرخید!تک بودند،نمونه بودند.
تعجب نکنید از اینکه گفتم خرق عادت.روال عادی همان آموزش و پرورش است و حتی به نظر من بهتر است کلمهء پرورش را اول بگوییم(پرورش و آموزش). ولی در بعد زمان ومکانی که وادارت می کند راکد باشی باید خرق عادت کنی حتی به زعم عادت.
کافیست خمیازه ای بکشی برای رهایی از خستگی ات لطیفه می گوید،خاطره تعریف میکند واز لا به لای خنده هایت میوه ها را دستچین می کند.واژه ای را به انگلیسی می نویسد(GOAT) و انتظار پاسخ دارد .همه ساکتند.هیچ کس جواب را نمیداند.قدم میزند و نگاهمان میکند،حالت و شکلکهای خاصی را تقلید میکند!و در سکوتی چند لحظه ای ناگهان از خود صدای عجیبی مثل( مع مع)در می آورد!!! کلاس از خنده منفجر میشود و همگی یک صدا میگوییم: بز!!!
باورت نمی شود که برای دانستن و فهمیدنت آن همه غرور و شخصیت،آن همه ابهت و بزرگی یکدفعه چنان متواضعانه خود را می شکند!
وقتی معنی واژه ای را درست می گویی یا وقتی تلفظ کلمه ای را درست ادا میکنی گل از گلش می شکفد ! گویی پا به دنیای تازه ای نهاده،گویی دوباره متولد شده و تو این را حس میکنی. برای شاد و راضی کردنش دوست داری جواب همه را بدانی!
تحت تأثیرم قرار میدهد.به این فهم غبطه میخورم! به این تواضع اش،به بزرگی اش، به این همه مومن بودن!
میگوید:"بیولوژیستای عزیز ما قرار نیست با هم هم زیستی کنیم،قراره همیاری کنیم.پس Coexistence(همزیستی) نه Cooperate (همیاری)بله؟!
و چقدر خوب همیاریمان میکند.واژه ها را تکه تکه خرد میکند،می جود و در دهانمان میگذارد!
باز هم واژه ای جدید می نویسد و این بار با پانتومیم اجرا کردنش هم نمی تواند درختهامان را بتکاند!چند دقیقه ای می گذرد از نفهمیمان شرمنده میشویم! و او بی حتی لحظه ای خستگی ادامه می دهد.(باز هم معنی را نمیگوید،تا هم خود را خلاص کند هم ما را!) بی صدا هجی اش می کند و ما این بار بلند کلمه را تکرار میکنیم و او می گوید:( !Ahaaaa)
سر یکی از جلسه ها با آنکه سر وقت رسیم دیر حاضر شدم!(راستش حوصلهء زبان مادری ام را هم نداشتم چه رسد به خارجه!) با همان نگاه کاونده و در عین حال مهربان براندازم میکند و با تبسمی کوچک و لحنی محکم می گوید:"کجا بودی؟!"
دست و پایم را گم می کنم! بهانه می آورم و اوهم می پذیرد. ولی می دانم که میداند همه اش بهانه است! مینشینم وباز هم سیل بی امان واژه ها واین ذهن خستهء من! هرچه میگوید پاسخ میدهم،خوشحال میشود ولی هنوز دمقم! هنوز ذهنم را خیلی چیزها ایزوله کرده! هنوز نای خندیدن را هم ندارم! با شادیش لبخند میزنم و ادای شاد بودن در میاورم(فقط ادایش را!)
آری به حالش غبطه میخورم.هرکس که نگاهش میکند پیش خود می گوید:" مرد بی درد! ما هم اگر جای او بودیم اینگونه شاد بودیم.راحت درسش را میدهد و پولش را میگیرد!"
من هم می گویم:آری مرد بی درد! ولی نه بی دردی که از سر بی دردی باشد! او هم آدم است و او هم دردمند.ولی دردهایش را چنان فرو بلعیده که تو حس کنی بی درد است. (براستیکه مؤمن است!)
واژه ای می گوید و این بار باز هم نگاهم میکند.جوابی ندارم و یا شاید زبانی که بچرخد!(سرم را پایین می اندازم)
روی صندلی طوری مینشیند که نیم رخش به سوی ماست.و به یکباره آواز سر میدهد!!!
و من که باز هم بهتی دیگر چون برق گرفته باشدم سربرداشته اطراف را نگاه میکنم.آری خودش است،باز هم خرق عادتی دیگر!
صدایش سوز غریبی دارد!
ز دست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یاد
برآرم خنجری نیشش ز فولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
می خواند و می خواند و می خواند! نگاهمان نمی کند گویی این بار سر در اندرونی خود کرده است!
تمام سعی ات را میکنی بغضی که از صبح نه از چندی پیش با هزار زحمت قورتش داده ای هوس بیرون پریدن نکند! پیش خود می گویی: نه المیرا! اینجا نه. میان این همه چشم.میان این همه آدم.(ولی نه انگار شانس آورده ای که هیچ کس نمی بیندت،چون عقبتر از همه نشسته ای ) دیگر نمیتوانی بغضت را زندانی کنی.بیرون میجهد.بغضت می شکفد. اشکهایت فرو میغلتد! تمام سعی ات را میکنی که دماغت را نکشی تا کسی برنگردد!
هر کس در حال و هوای خویش است.همه را حس این آواز گرفته.همه ساکت میشوند.(حتی پسر پرچانه و بذله گوی کلاس!)همه نگاهش میکنند ولابد این بار پیش خود می گویند:مرد پر درد!
آوازش را تمام میکند ویکباره برمیگردد به سوی ماو تک تکمان را نگاه میکند.(من تمام تلاشم را میکنم تا اشکهایم را نبیند ولی او میبیندم!)
با تبسمی باز هم ادامه میدهد.واژهء Surgreyبه معنای عمل جراحی را مینویسد باز هم در حاشیه میگوید:"بچه ها منو ببینید! معلومه که عمل کردم! باورتون میشه من معده و اثنی عشر نداشته باشم؟! همه رو کندم انداختم دور! تو اتاق عمل هرکاری کردن بیهوش نشدم!"
یکی از بچه ها پرسید:چیکار میکردی استاد؟!
استاد:"همین آوازو میخوندم.بدون حتی یه کلمه این و و اون ور! پرستارها خسته شده بودند و من همچنان می خوندم"
و باز هم خواند!
میگفت: برای عملش خون کم آوردند وتقاضای خون کردند.و این شاگردانش بودند که به او خون دادند.می گفت: عاشق دانشجوهایش است!
واین بار برای اینکه باز هم خندانده باشدمان می گوید:"ولی یه مشکلی پیش اوم بچه ها! اونم اینکه چون خانومام بهم خون دادن،بعضی وقتا صدام جیغ میشه!!!"
و باز هم کلاس از خنده منفجر میشود.
و من اینجاست که معنای واقعی انسان مومن را می فهمم( اوییکه دردمند است ولی مایهء امید و شادی دیگران است) و او اینجاست که ذکات واقعی دانستن و فهمیدن را به چون منی میپردازد!
هیچ چیز دیگر ندارم جز اینکه بگویم:
دست مریزاد استاد!

