می آیم وسط کوچه می ایستم...
مي آيم وسط كوچه مي ايستم،همانجايي كه دخترك با دامن گل گلي چين دارش تنها در كنار در خانه منتظر مي ايستاد تا عابري را ببيند و با شيرين زباني سلامش دهد.
همانجا كه پدر دستهاي سرد دختركش را مي فشرد تا در دم جان ندهد!
آنجا كه مادربزرگ در روي سكوي كنار در خانه تسبيح مي زد و منتظر برگشتن من از مدرسه مي ماند.
مي آيم وسط كوچه مي ايستم همانجا كه من و الناز و سميرا لي لي بازي ميكرديم و دنبال هم مي دويديم.
همانجا كه چندين و چند بار در سرازيري پر شيبش مست شيطنتهاي كودكانه به زمين خوردم.
مي آيم وسط كوچه مي ايستم آنجا كه در پيچ گنگش نگاهي بود كه با هيچ اميدي در دنيا گره نمي خورد و ميرفت تا برنگردد!
همانجا كه تابوت مادربزرگ را روي دستها بردند و من فقط نگاه كردم!
مي آيم وسط كوچه اي مي ايستم كه در عين زخم،مرحم است و در عين تاريكي،روشن.
من صدايش را التهاب نفسهايش را تلنگ تلنگ عصايش را در اين كوچه گم كرده ام!
مي آيم وسط كوچه اي مي ايستم كه...

