پرنده فقط یک پرنده بود
پرنده گفت:" چه بویی،چه آفتابی،آه
بهار آمده است
و من در جستجوی جفت خویش خواهم رفت"
پرنده از لب ایوان پرید،
مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدم ها را نمی شناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده ،آه ، فقط یک پرنده بود...
"فروغ فرخزاد"
پ.ن:این هم برای اینکه به شما نه، به خودم ثابت کنم هنوز هستم!
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت
12:50 توسط المیرا فرخی |

